<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نگار یارا</title>
<link>https://negaroyara.blogfa.com</link>
<description>حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 21 Feb 2026 19:09:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>مرحوم بابا جون</title>
<link>https://negaroyara.blogfa.com/post/1390</link>
<description>بابا دورت بگردم دور پاهای داغت اونروز تو بیمارستان و دور پاهای یخ کرده ات قبل آخرین خداحافظی پارسال همین روزهای رمضان بود؛ با چه حالی اومدم دیدنت چه سحرهای سختی چه روزه های بلندی... خیلی مهربانی باباجون, زیر دستگاه هر بار صدات کردم پاشدی باهام بیای خونه. می‌دونم تو شهر غربت و بی کسی من تو ستون خانه ای هستی که با این همه روزگار سخت هنوز رو سرم خراب نشده. برای مامان جون دعا کن بیا به خوابش ...بیا به خوابمون نذار دلتنگی به شدت بیشتر برسه.</description>
<pubDate>Sat, 21 Feb 2026 19:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>negaroyara</dc:creator>
<guid>negaroyara.blogfa.com/post/1390</guid>
</item>
<item>
<title>یلدای بی تو!</title>
<link>https://negaroyara.blogfa.com/post/1389</link>
<description>فردا شب یلداست گشتم و گشتم تا تو آلبوم گوشی عکس سفره یلدای پارسال رو پیدا کردم. سفره ای که فقط و فقط برای دلخوشی بچه ها چیدم. عکس خودم و یاس با لباس ست یلدایی. عکس رادین ... انگار صد سال گذشته از شب یلدا پارسال ... اصلا نمی خواهم دامن بزنم به غصه که همه ی وجودم رو تسخیر کرده. به نظرم نه چیزی آنقدر تو این دنیا اسباب شادی هست... نه چیزی آنقدر وحشتناک برای این همه غصه. هر دوتاش میگذره. فقط یه چیزی می‌دونم فردا شب نیازی نیست ژله اناری درست کنم و کیک شکلاتی</description>
<pubDate>Sat, 20 Dec 2025 19:30:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>negaroyara</dc:creator>
<guid>negaroyara.blogfa.com/post/1389</guid>
</item>
<item>
<title>از چشمات ممنونم </title>
<link>https://negaroyara.blogfa.com/post/1388</link>
<description>سبد خوراکی ها دستت کیف داروییت رو دوشت از من جدا شدی و رفتی سمت ماشین مدام زیر لب زمزمه کردم ماشاالله... لا حول و لا قوه الا بالله دورت بگردم جانم رفتی دورت بگردم و من هم قول دادم خوب باشم تا انشالله برگردی رفتم مسجد... برگشتم و پای تلویزیون نشستم نگاهم به در بود...شکر خدا امروز غول تنهایی بعد از رفتنت نیومد تو خونه تا خفم کنه. توکل به خدایی که بزرگه ،</description>
<pubDate>Thu, 02 Oct 2025 21:24:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>negaroyara</dc:creator>
<guid>negaroyara.blogfa.com/post/1388</guid>
</item>
<item>
<title>روز سی ام</title>
<link>https://negaroyara.blogfa.com/post/1387</link>
<description>حکم صادر شد سال ۱۳۸۶ همین موقع بود رفتیم شام بالای بام تهران و فکر کردم همه ی دنیا زیر پاهام هست... همه‌ی چراغ های شهر روشن بود... الان ...بعد سال ها تنهایی تنهام چراغ های خونه خاموش ... تاریک و حس میکنم در پایین ترین سیاه چاله هستی قرار دارم. هنوز ابلاغیه تو سیستم نشسته!!!</description>
<pubDate>Sun, 21 Sep 2025 15:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>negaroyara</dc:creator>
<guid>negaroyara.blogfa.com/post/1387</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://negaroyara.blogfa.com/post/1386</link>
<description>جانا عزیز دلم تابستان گذشت...دیر شروع شد و زود تموم شد... از روز زیبای ۰۴/۰۴/۱۴ شروع شد روستای سربست و مشهد و صحن انقلاب شب بازار و رستوران گل و بلبل دی جومونگ خب مشهد نذر خونه بود که شکر خدا اجاره رفت و امام رضای مهربان سنگ تمام گذاشت تو میزبانی چقدر حالم خوب بود... اینقدر که راحت لورازپام و فلوکسیتین رو گذاشتم کنار. مامان رو بردم چالوس و باز برگشتم سر خونه بی کسی! امان از لحظه ای که تو میری و تمام حجم خانه رو یکدفعه دیو تنهایی و بی کسی پر می‌کنه...</description>
<pubDate>Sat, 13 Sep 2025 18:25:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>negaroyara</dc:creator>
<guid>negaroyara.blogfa.com/post/1386</guid>
</item>
<item>
<title>گریه می آید مرا</title>
<link>https://negaroyara.blogfa.com/post/1385</link>
<description>شکر خدا برگشتم خونه... به گل هام مرتب آب میدم. مخصوصاً گل های بهاری رو متکایی جدیدم،🥺</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2025 13:59:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>negaroyara</dc:creator>
<guid>negaroyara.blogfa.com/post/1385</guid>
</item>
<item>
<title>روز چهاردهم</title>
<link>https://negaroyara.blogfa.com/post/1384</link>
<description>سلام آقای مهربونم سلام عزیزم ؛ قوت قلب خسته من ساعت یک و نیم شنبه است . من تو فکر توام ...توی ذهنم مدام لحظه ای که فرودگاه با عشق سمتم دویدی با سبد گل تجسم می کنم. کاش می دونستی بزرگترین شادی دنیا رو تو دستات گرفتی و به سمتم اومدی. من و تو ۱۴۰۴/۴/۱۴ ... این روز رو باید هر سال جشن بگیریم. روزی که دوباره بهم رسیدیم .... دورت بگردم مهربونم ...شادی قلبم . شب بخیر عشقم. با افتخار خانمت ...نگار ؛ یارا ! 😘</description>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2025 21:58:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>negaroyara</dc:creator>
<guid>negaroyara.blogfa.com/post/1384</guid>
</item>
<item>
<title>زمزم</title>
<link>https://negaroyara.blogfa.com/post/1383</link>
<description>بطری های آب زمزم رو شستم و خشک کردم. از دلو آب زمزم که خودم آوردم تو قوری استیل مامان ریختم و یکی یکی بطری ها رو پر کردم. غم به دلم زبانه می‌کشه... از غربت به غربت اومدم. بچه ها جواب تلفنم رو نمی دن... خونه هم نیستند. اشک ها رو بغض کردم و قورت دادم. با خودم گفتم اگر این دلو از اشک های من بود همه ی بطری ها رو پر میکرد. نه به استقبال اومدن و نه رسیدن بخیر گفتن... باورم نمیشه این همه سال تو غربت رنج بزرگ کردن اینا رو کشیدم.</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2025 14:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>negaroyara</dc:creator>
<guid>negaroyara.blogfa.com/post/1383</guid>
</item>
<item>
<title>ممنونم خدا جونم</title>
<link>https://negaroyara.blogfa.com/post/1382</link>
<description>فرودگاه مدینه ایم. ضیوف الرحمن... خدا شکرت که اومدم و اعمال حج رو به اتمام رساندم. ازت ممنونم که اجازه دادی بهم مهمانت بشم و به زیارت پیامبر عزیز برم. اینجا همه به امیدی برمی‌گردن. ولیمه و خوش آمد گویی بچه ها ولی تو می‌دونی که من فقط به امید تو اومدم و به امید تو برمی‌گردم. الحمدلله علی کل حال ایاک نعبد و ایاک نستعین ،🍃🥺</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2025 13:30:49 +0330</pubDate>
<dc:creator>negaroyara</dc:creator>
<guid>negaroyara.blogfa.com/post/1382</guid>
</item>
<item>
<title>روز ۲۶ ذوالحجه </title>
<link>https://negaroyara.blogfa.com/post/1381</link>
<description>شام خوردم ... امشب حاج آقا زمانی امام جماعت بود؛ روحانی کاروان خودمون که با بردار و خواهراش اومده. آدم راحتیه قرآن رو گذاشت با گوشی استاد پرهیزگار بخونه. به خانم ها هم گفت شب ها بیشتر به شوهرتون برسید... شب خواستم برم فروشگاه بن داوود ؛ پیش خودم فکر کردم به زن تنها بیرون نچرخم بهتره ...کشوره غریب با این عرب‌های زن ندیده!😅 اومدم لابی خواستم برم کاناپه خودم که به خری زودتر اومده بود و اشغال کرده بود.</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2025 18:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>negaroyara</dc:creator>
<guid>negaroyara.blogfa.com/post/1381</guid>
</item>
</channel>
</rss>
