بعضی وقتها نه! بیشتر وقتها احساس می کنم دارم تو تاریکی قدم می ذارم و بی هدفم!
زمان تحصیل کمتر این حس رو داشتم اگر چه الانم با وجود بچه داری و کار از هر کلاسی (شنای قورباغه تا ielts و...)استقبال می کنم ولی همه اینا روح نا آرومه منو آروم نمی کنه.
اجازه باز کردن کتاب رو هم ندارم و از بس کتاب ها رو قایم کردم بعضی وقته پیداشون نمی کنم و یا اینکه مثل دیروز کتاب قربانی کنجکاوی دخترم بشه و قیدش رو بزنم!
واقعا امیدوارم که بهشت زیر پام باشه تا ازین احساس سرخوردگی کاسته بشه!
اینم عکس ،بخاطر گل روی بعضی دوستان بخصوص مامان طهورا!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۶/۳۱ساعت
1 PM  توسط نگار
|
به همه آفریده هاش مهربون نگاه می کنه ولی بعضی وقت ها به اونا لبخند میزنه!
با عجله رفتی و حق تقدمم رعایت نشد!
حق داشت بیاد جلوت تا یه چیزی بگه نه!
اومد و تا رسید نگاهی کرد و گذشت و...
و من دیدم که از اون بالا بهش لبخند زد!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۶/۲۹ساعت
10 PM  توسط نگار
|
قلب لحظه لحظه این دو روز مثل یه مریض برادی کارد می تپه! دیگه کاسه صبرم داره لبریز می شه،عسل جون یه مریضی وایرال با تب شدید و مقاوم به دارو گرفتند.
از تمامی فرشته کوچولوها درخواست می شه برای سلامتیشون دعا کنند!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۶/۰۷ساعت
6 PM  توسط نگار
|