روز پایانی سال باید برای خانه تکانی هم که شده می آمدم...
جانا اگر امسال تو را کنج طاقچه قلبم نداشتم اینجا نبود
برای که می نوشتم...
به امید چه می آمدم...
جانم خدا تو را فرستاد...چون روزگار مرا دید
تنهایی و بی همدمی...
روح مرا دید که بین زمین و آسمان معلق مانده...
جسم مرا دید که خود را به سختی از سمتی به سویی خودش را می کشاند.
من چه بودم جز حسرت...
چه بودم جز آرزوی مرگ و نیستی و خواب رفتن قبل از تونل های هر روزه ام در مسیر برگشت به خانه!
خدا تو را این گونه فرستاد برایم.
ای فرستاده ی خدا...ناسپاسی روا نیست جانم.
ببخش ...گاهی دلتنگی مروارید های اشک را در دستانم ...در چشمانت بر جا میگذارد.
جانا...
فراموش نکن
که من دوستت دارم.
برچسبها:
خودم,
یارا
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۱۲/۲۸ساعت
9 PM  توسط نگار
|
بهترین پنجشنبه سال
یادش بخیر جانم
بعد سرمستی قبولی در آزمون ... رها و شاد
یاد باد...
با تو از همهی دنیا ...از همه ی روزها ...از همه تعلقات آزادم!
برچسبها:
خودم,
یارا
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۱۲/۲۶ساعت
3 PM  توسط نگار
|
جانانم.....
زندگی من دو دوران دارد:
دوران تاریک قبل تو...
و دوران تولد من بعد تو...
و اینکه هیچ وهمی تاریک بدون تو در تصورم نخواهد !
جانم..
از احوال من بخواهی بدانی...ملالی نیست جز نشنیدن صدایت و نچشیدن نگاهت گاه و بیگاه...
همه ی اندوخته ی صبرم را در وجودم پیچیده ام ؛ شب و روز سر آسایش بر رویش میگذارم...
حیف است تو را داشتن و در کنار نداشتنت...!
پس خدا مرا در آغوش گرفت...فاصبر لربک ☘️
برچسبها:
خودم,
یارا
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۱۲/۰۴ساعت
12 AM  توسط نگار
|