نایبند
بعد از نماز صبح جمع کردیم و رفتیم.
بساط املت و جوجه.
قبلاً قایق بادی و جلیقه هم می بردیم ولی دیگه حالش نبود.
یعنی به فکر یه صبح در آرامش بودیم تا یک عصر پرهیجان!
ظهر دریا عقب کشید و ساحل پر شد از مرغ های دریایی سفید که اومدن تا خرچنگ های کوچیک را بخورند.
همون موقع که من زیباترین تابلو زندگی ام را عکس گرفتم ؛ از پسری که با یک دست کلاه سفیدش رو نگه داشته بود و به سمت مرغ های سفید می دوید.