همیشه فکر میکردم من چهل سالم بشه مثل ناصرخسرو میشم ...
دست از زندگی قبلی شسته و یه کنجی دور از آدمیزاد نشسته و بر های وایشان میخندم و از دور نگاهشان میکنم نگاهی عاقل اندر سفیه.
خوب حالا میبینم که روح ناصر خسرو شاد که من دلم میخواد دیگه آدم ها را فقط تو آلبوم خاطرات نگاهی بیندازم و بعد محکم در آلبوم را بر هم کوفته و آن را به کنجی دور بندازمی...
اصل ماجرا پندی کوتاه است؛
فاصله ی خوبی و بدی خیلی کم است به تار مویی
فاصله حیات و ممات به دمی!
برچسبها:
چهل سالگی
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۴/۱۷ساعت
11 PM  توسط نگار
|
یکی از آرزوهای بزرگ این روزهام بردن مامان به مسافرت بود که بهش خوش بگذره.
خوب الهی شکر... الحمدلله بردیمش آهوان فکر کنم بهش خوش گذشت مخصوصا از بخش جواهرده و خرید پالتو خزش:))
بنویسم که به یاد بماند از ویلچیر داغون هتل که مقداری از گناهان منو با خودش شست و برد بخصوص بخش بردن به پلاژ ساحلی که مثل چی تو شن گیر کردیم!
پروژه بستن برست کمر هم بماند که البته استاد شدیم.
الهی شکر
خدا بازم فرصت خدمت به مادر و پدر را بهمون بده❤️
برچسبها:
خودم,
مادر
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۴/۱۲ساعت
9 PM  توسط نگار
|
غمی که دیروز ناراحتت کرد و زنده موندی امروز بهت درس میده ...
دردی که تو رو نکشد تو رو قوی تر میکنه
بازم جمله کلیشه ای میخوای؟
پس طاقت بیار و قوی باش...
مینا جانی که ۵۰ روز داشته باشه و جیر جیر با نمکی بکنه و از دستت غذا بخورد مرغی از مرغ های بهشت هست...صلوات!❤️💙
برچسبها:
خودم,
مینا جون
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۴/۱۲ساعت
11 AM  توسط نگار
|