بنشین تماشایت کنم
دیشب دعا کرده بودم که فقط یک دقیقه هم که شده ببینمت!
وقتی پیام اومد که اومدی امامزاده برای نماز ...تا سر بالا آوردم و دیدمت ...
دیده ام روشن شد...تو روشنایی چشمانم هستی جانا...
با تو میبینم...اگر روی ماهت سمت من نتابد در ظلمات خود گرفتارم.
چه نماز عیدی...و چه گلستانی بود برایم ...
ممنونم از تو جانای من!
مگه فراموش میکنم که گفتی؛
تو ذوق کنی... چیز دیگه ای مهم نیست.
من ذوق کردم...پر درآوردم.
اینجا را ...این وبلاگ متروکه را تو گلستانش کردی!
ممنونم از تو...🌿
برچسبها: خودم, یارا