نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

و در حقيقت انسان را از گلى خشك از گلى سياه و بدبو آفريديم...

تو هم بی شک از گلی خشک آفریده شده ای...

ولی یقین دارم خدا خاک وجودت را از دشت شقایق برداشته بود و یارا... اینگونه بود آفرینش زیبایت ...

و زندگی من قبل تو چیزی نبود به نام زندگی...!


برچسب‌ها: خودم, یارا
+ نوشته شده در  ۱۴۰۲/۱۰/۲۹ساعت 11 PM  توسط نگار  | 

نه تو میمانی و نه اندوه!

خب امروز تولدم بود ولی روز من نبود.‌‌

صبح که دیدم بچه های داروخانه سعی داشتند سورپرایزم کنند خیلی خوشحال شدم.

تا ظهر هم سرحال و سرمست از چهل و یک سالگی جان

ولی از عصر ورق برگشت...

اضطراب و غم به خوبی جای شادی صبح را پر کرد.

الان هم از گریه خسته شدم مینویسم تا فراموش کنم این روز را...

این روز هیچ وقت به جان من ننشست.

کارت های تولد رادین را با یاس نوشتیم و در پوشه آبی کیفش گذاشتیم.

پسرکم این چند روز زیر لب برای خودش تولدت مبارک میخوند و دلم نیومد بیشتر ازین مهمونی تولدش را به فراموشی بسپارم.


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۴۰۲/۱۰/۲۴ساعت 1 AM  توسط نگار  | 

جانش خوش است

و اگر تو فقط رویایی شیرین بودی...

همه عمر خودم را به خواب خواهم زد.

.... شرمنده جانان ز گران جانی خویشم....


برچسب‌ها: خودم, یارا
+ نوشته شده در  ۱۴۰۲/۱۰/۲۰ساعت 8 AM  توسط نگار  | 

و من دوستت دارم

دوستت دارم ...

وقتی که چشمهایت غبار دلتنگی میگیرد

دوستت دارم وقتی لبخندت در مه جنگل باران زده محو می شود

و نگاهت به زمین گره میخورد.

دوستت دارم هنگامی که آرام و متین کنج قلبم نشسته ای!

وقتی برایم از همه قویتر هستی..

و در چشمانم از همه زیباتری!

و من دوستت دارم...

که ناگهان رسیدی و چو دانه های برف نشستی روی خاک سرد و تاریک روزگارم

و همه ی تنهایی هابم را پوشاندی !

و من... اینگونه دوستت دارم❤️

ای همه‌ی باقی مانده ی عمرم!


برچسب‌ها: خودم, یارا
+ نوشته شده در  ۱۴۰۲/۱۰/۱۸ساعت 3 PM  توسط نگار  | 

یادم تو را فراموش

خب یه سه سالی است که اردیبهشت دیگر جان نیست!

درست از زمانی که زخم کهنه یادت دلمه بست...

پوستش ضخیم شد و حالا اثر کمی از آن مانده که با گوشه ی آستینم

برای همیشه می پوشانمش!

و این که در سینه ام هیچ وقت دو قلب نتپید...

بله حکیم ... فلسفه ات را برای رها کردن و عقلانیت متصورت برای عافیت طلبی هایت را نمی شناسم و خودت هم دانستی که پای استدلالهایت می لنگید...

و البته که همه بهانه های نازیبایی بود تا اعتراف گرفتن مرا شاهد باشی

که حال من خوب است و طعم خوشبختی را چشیدم...!

اردیبهشت....دیگر جان نیست

و هیچکس در این شهر اجازه بردن یادت را ندارد.

یادم تو را فراموش !


برچسب‌ها: خودم, یادم تو را فراموش
+ نوشته شده در  ۱۴۰۲/۱۰/۰۹ساعت 10 PM  توسط نگار  |