آذرخش
حالا که می بینم همه چیز از آذر ماه شروع شد...
چه خوب که آذر ماه تمام می شود...
آذرخش
حال طوفان زده های وسط اقیانوس را دارم...
دی ماه ساحلم باش!
برچسبها: چهل و یک سالگی
حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿
حالا که می بینم همه چیز از آذر ماه شروع شد...
چه خوب که آذر ماه تمام می شود...
آذرخش
حال طوفان زده های وسط اقیانوس را دارم...
دی ماه ساحلم باش!
خوب سالها من از اردیبهشت جان می نوشتم...
گذشت آن سال ها ...
بعد از خزان زیبا فقط به فکر آمدن تو ام دی ماه من!
سرد و زیبا...
دی ماهم...تو فصل رفت و آمد هستی برایم!
۲۳ام من آمدم...۲۴ ام نیره آمد و رفت...
۲۵ ام حاج اصغر نیامد ولی رفت!
قطار برفی زیبایم...!
دی ماهم...اگر بدانی چقدر دوست دارم وقتی بین برفها سوت میکشی و می گذری لحظه ای کوتاه بایستی و جانم را مسافرت کنی!
دیشب برای خدیجه جان نماز شب لیله الدفن خوندم...
دیروز در بهشت الرضا همسایه عموجان شد.
همش یاد زیارت های همراه فاطمه و خدیجه بودم که عمو می بردمون.
خوب ... اولش گفتن وصیت داره پیش مادرش بره دروار...
در خیال , تصور من از گورستان سرد و خلوت روستایی که اجداد ما را در دلش جا داده خیلی مبهم و تاریک بود...اسم شاه صنم مادربزرگ جان و علی گل پدربزرگ جان ندیده مان روی سنگی تیره و کهنه...!
وقتی شنید اسم روستا را؛ گفت منم بیام!؟
گفتم بله بیا...و چقدر الان سرد است دروار.
گفتم کاش روز دفن برف هم ببارد.
چه زیبا می شود که سفیدی برف بیاید و روی همه سیاهی ها را بپوشاند...
.....
یارا تو روشنی قلب من هستی،🌾
تو که آرام و بی صدا مانند دانه های برف روی سیاهی های قلب تاریک من نشستی...
خودم را به هدر ندادم....الهی شکرت،🍂🌿
خبر به همین کوتاهی و تلخی...
یه عکس از خاتم دکتر شنبدی با صورت معصومش!
و تسلیت😭
چه آه سردی کشیدم ...امروز همش لبخند قشنگش روبروم بود و یاد اونروزی بودم که دختر کوچولوش رو سوار صندلی ماشین کرده بود و آورده بود جلسه شبکه بهداشت...
این که من بهش کمک کردم و ته دلم همیشه احساس افتخار میکردم که سبب تصمیم درستش شدم در کارش🌿
ای خدا اون چرا بره ...
چرا کسیکه امید و ریشه در دنیا داره بره و کسی که ریشه هایش از آب دل زده شده باید بمونه تا یکی یکی پوسیدن برگ های سبزش رو ببینه...
مهربان خدا راهی هم برای ما بازکن!!!
خوب...پاییز وهن انگیز ...رو به سرازیریه
با شنیدنی شوایک شروع شد...با زیر نور ماه و چهل سالگی،
وقتی برگشتم، دلم میخواد,ماهی ها عاشق می شوند و پله آخر و بعد از تو...
پاییز تاریک ما اینگونه گذشت و با خواندن کتاب بعد از سلوچ فهمیدم نباید ادامه داد.
خودش غم داره نیاز نیست که بهش شاخ و برگ هم داد.
فعلا کتاب و فیلم رو نبوسیده کنار گذاشتم اگر مجالی باشد سراغ آب و رنگ می روم چرخش قلم مو و نور رنگ حالم رو بهتر میکنه...به قول گل صنم جان آبرنگ تراپی !
دخترک شیطون داروخانه ما
مبینا...داشت ادای استاد و خودش رو در می آورد.
می گفت: استاد روانشناسیمون تو مردمک چشممون زل میزنه و شخصیت شناسی میکنه.
چشمهایش برق میزد و شیطنت ازش میبارید.
تو دلم گفتم خدای مهربون تو رو برای این روزهای من فرستاده.
گفت: استاد بهم گفت تو معلم نمیشی ولی مشاور خوبی میشی!
به صورتش که نگاه کردم یاد فالگیرها افتادم...
گفتم خوب خانم مشاور حالا به چشم های من زل بزن و شخصیت شناسی کن!
گفت خانم دکتر شما ....خیلی مهربونی...البته گاهی از مهربونیت سواستفاده میکنند...و اینکه درون گرایی و ولی ارتباط هم برقرار می کنی...
گیس بریده دست هایش هم تاب میداد و تعریف میکرد و تا تشنه ام کرد مریض اومد...
دیگه از ادامه داستانش نپرسیدم...همین که جیک جیکی میکنه و فضای مرده این روزها رو عوض میکنه شکر خدا!