حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿
از عصر باران گرفته بود.
و زود شدت گرفت؛
عصر بارانی پاییز...آبان ماه ؛ پنجشنبه بود.
رعد و برق آسمان را روشن کرده بود و باد در گل های کاغذی می پیچید...
کمی لای در حیاط را باز کردم و توانستم از پیچ و تاب شاخه ی درخت های همراه باران و طوفان فیلم کوتاهی بگیرم.
از ترس رعدها که کنار درخت ها فرود می آمد در را بستم و از پنجره نگاهم به آسمان روشن بود...
باران شدیدتر می شد ... آسمان و زمین از رعدها می لرزید.
زیر لب و در قلبم برایت دعا می خواندم...
تویی که می دانستم حتی تصویر مرا هم در ذهن نداشتی...
ای خدا...بسلامت برسد در این باران خودت حافظش باش! ای مهربانترین مهربانان...!
فیلم کوتاهم را استوری کردم.
خدا دعایم و شنید و تو استوری مرا دیدی
قلبم آرام گرفت که سلامتی ...
و تو ذکر قلب من شدی...
یارا ...تو روشنی قلب تاربکم شده ای☀️
روبروی صفحه نمایش بزرگ سالن انتظار سینمای هایپر
روی بالاترین ردیف ...نگاهم به آدم های پایین و رفت و آمدها بود.
دختری نشست ردیف پایینی
پسری با دستپاچگی اومد و آروم دست برد تو موهای کنار گوش دختر و یواشکی گل سرخ تو دستش رو پشت گوش دختر گذاشت و مثل شعبده بازی گلی از پشت گوش دختر در آورد و زانو زد و دست دختر داد...
این همه قشنگی ...این همه عشق...این همه احساس
آره جانم...اگر اینا نبود این دنیا چه چیزی برای زیباتر شدن داشت.
در این روزگار قحطی عشق...قحطی حرف های راست و قشنگ...
و این دنیا جز غمی در چشم هایم نبود تا وقتی چشمانم یاد گرفتند که بی صدا و بی هوا ببارند بعد آنکه نگاهم به نگاهت گره خورد...وقتی دیگه چشم هایم جز نقش زیبای چشمانت جایی را ندیدند.
ما با هم ...زیر شدت باران
و خدا چقدر روزهای بارانی به ما هدیه کرد...
و دنیا جای بهتری شده جانم با وجود بعضی که در گلومه...
ای بخت دور از دسترس
خدا رو شکر بابت نفس کشیدن نفس هایت...
جانا من خیلی دوست دارم.