نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

تو ماه شدی تا دل دیوانه بسوزانی

من نگار بودن با تو را دوست دارم.

شب هایی که ماه کامل است ...آسمان را بیشتر دوست دارم.

گل های خشک بنفش و زرد داخل ماگ آشپزخانه را...

گیره مویی که گل سرخ را در آغوش گرفت...

من تو را

تو را

دوستت دارم.


برچسب‌ها: خودم, یارا
+ نوشته شده در  ۱۴۰۳/۰۳/۳۱ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

با تو انگار تو بهشتم

چمدان بزرگ مشکی وسط هال ولو شد...

لباس ها روی تخت...

وسایل همه در دسترس تا چمدان بسته شود.

لباس ها را تا میزدم... چشمانم را بستم و تو را بو کشیدم

لباسهایت را در خیالم تا زدم.

گرمکن و اسکارف مشکی ...سفر خیالی به جایی توی مه و ابر...

خیالش هم شیرین است یارا

با تو انگار در بهشتم.


برچسب‌ها: خودم, یارا
+ نوشته شده در  ۱۴۰۳/۰۳/۱۳ساعت 9 PM  توسط نگار  | 

من کوه شدم تا به تماشای تو بنشینم

از دیروز ...همش به این خیالم که یکسال گذشت از اولین تماس با شماره ات...

اگر به حساب و کتاب بشینم غمباد میگیرم که تو حدود ده سال پیش تر از کنارم عبور میکردی و من غریب مانده بودم.

و بعد یاد روزهایی می افتم که تنها دلخوشیم عکس های پروفایلت بود و آخر ذوقم یک عکس بیشتر و یک فیلم از بین پیج های زیادی که بخاطرت زیر و رو می کردم.

نفسم را حبس میکردم و آرامتر قدم بر می داشتم تا صدایت را از پنجره های کوچک سالن بشنوم و مطمئن شوم که هستی...میبینمت و چه سخت که تو حتی مرا نمی دیدی!

خب روا نیست که بگویم کاش روزی حال مرا درک کنی در روزهای غربت و صبر و سکوت ...چون هیچ روز سختی را برایت آرزو ندارم و بدان که من روزهای خیلی سختی پشت سر گذاشتم.

به خاطر تو دلی را به دریا زدم که از آب هم میترسید جانم!


برچسب‌ها: خودم, یارا
+ نوشته شده در  ۱۴۰۳/۰۳/۱۲ساعت 3 PM  توسط نگار  | 

دل سپردم به کم خود نه بسیار کسی!

جمعه

It's boring

ساعت ... دقیقه...ثانیه نمی گذشت!

چه طولانی...

صفحات گوشی رو باز و بسته میکردم خبری نبود؛

پاشدم...مجبور بودم دیگه...دمنوش مفصلی دم کردم و با کوکی سفت شده خوردم.

دل سپردم به کم خود...

دفترچه آب و رنگی رو باز کردم!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۴۰۳/۰۳/۰۴ساعت 6 PM  توسط نگار  |