حافظ خوانی
رادینی غزل ۴۱ را برای روز حافظ قرار است بخواند..
ما هم به بهانه مدرسه رادین شعر رو خوندیم
به آستین مرقع پیاله پنهان کن!
لسان الغیب جان چه راست گفتی که
همچو چشم صراحی زمانه خونریز است!
برچسبها: حافظ خوانی, رادینی
حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿
رادینی غزل ۴۱ را برای روز حافظ قرار است بخواند..
ما هم به بهانه مدرسه رادین شعر رو خوندیم
به آستین مرقع پیاله پنهان کن!
لسان الغیب جان چه راست گفتی که
همچو چشم صراحی زمانه خونریز است!
یک عدد تریلی و چند عدد سواری و ما نیز ...
پشت بلوک های راهداری ایستادیم به امید ورود به آزاد راه؛
دفعه پیش دیده بودیم همه از آزادراه می آیند و جاده قدیم خلوته گفتیم خوب چه کاری هست ما هم بریم ...خوردیم به بلوک های راهداری...
هوا تاریک شد .
اولین بار بود مجبور شدم مسیر آباده تا شیراز را تو تاریکی بیام ...
داشتم به این فکر میکردم که کابوس رانندگی در یک جاده شلوغ تو شب که چراغ های جلو ماشین های روبرو چشمت را امان نمی دهند به واقعیت تبدیل شد!
تو این یکساعت به نتایج فلسفی عجیبی رسیدم که آدمیزاد اگر مجبور باشه به هر بدبختی تن میده و یاد زباله گردها افتادم ،😂
بعد یکساعت طفلی شاهد با حال بدش نشست و نجاتم داد😇
گفت: «به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده بود؛ چنانکه پای به برف فرو شود، به عشق فرو شدم. از نماز جز ایستادگی تن ندیدم و از روزه جز گرسنگی شکم. آنچه مراست از فضل اوست، نه از فعل من».
چهل سالگی برای بعضی شاید پیچ کندی باشه و برای دسته دیگه پرتگاه...
راستی خواهان ارتباطات حرف حالیشه...
بعضی وقتا میخواد خودش رو به من بچسبانه...ولی وقتی میگم صبر کن برات غذا میارم دیدم صبر میکنم.
ما به شوخی بهش گفتیم حالا که مادر و خواهرت تنهات گذاشتند بیا خانه ما ولی اون جدی جدی نشست روی لنگه در و کنار نمی رفت.
اینکه ما زبون اونا را نمی فهمیم دلیل نمیشه اونا زبان ما را نفهمند؛ به قول استاد جهانبانی .