نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

گریه می آید مرا

شکر خدا برگشتم خونه...

به گل هام مرتب آب میدم.

مخصوصاً گل های بهاری رو متکایی جدیدم،🥺


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۴۰۴/۰۴/۲۲ساعت 5 PM  توسط نگار  | 

روز چهاردهم

سلام آقای مهربونم

سلام عزیزم ؛ قوت قلب خسته من

ساعت یک و نیم شنبه است .

من تو فکر توام ...توی ذهنم مدام لحظه ای که فرودگاه با عشق سمتم دویدی با سبد گل تجسم می کنم.

کاش می دونستی بزرگترین شادی دنیا رو تو دستات گرفتی و به سمتم اومدی.

من و تو ۱۴۰۴/۴/۱۴ ... این روز رو باید هر سال جشن بگیریم.

روزی که دوباره بهم رسیدیم ....

دورت بگردم مهربونم ...شادی قلبم .

شب بخیر عشقم.

با افتخار خانمت ...نگار ؛ یارا ! 😘


برچسب‌ها: خودم, یارا
+ نوشته شده در  ۱۴۰۴/۰۴/۲۱ساعت 1 AM  توسط نگار  | 

زمزم

بطری های آب زمزم رو شستم و خشک کردم.

از دلو آب زمزم که خودم آوردم تو قوری استیل مامان ریختم و یکی یکی بطری ها رو پر کردم.

غم به دلم زبانه می‌کشه...

از غربت به غربت اومدم.

بچه ها جواب تلفنم رو نمی دن...

خونه هم نیستند.

اشک ها رو بغض کردم و قورت دادم.

با خودم گفتم اگر این دلو از اشک های من بود همه ی بطری ها رو پر میکرد.

نه به استقبال اومدن و نه رسیدن بخیر گفتن...

باورم نمیشه این همه سال تو غربت رنج بزرگ کردن اینا رو کشیدم.

ای خدا...

کاش از سفر برنمیگشتم. کاش منو می‌پذیرفتی مهربان‌ خدا !🥺


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۴۰۴/۰۴/۱۲ساعت 6 PM  توسط نگار  | 

ممنونم خدا جونم

فرودگاه مدینه ایم.

ضیوف الرحمن... خدا شکرت که اومدم و اعمال حج رو به اتمام رساندم.

ازت ممنونم که اجازه دادی بهم مهمانت بشم و به زیارت پیامبر عزیز برم.

اینجا همه به امیدی برمی‌گردن.

ولیمه و خوش آمد گویی بچه ها

ولی تو می‌دونی که من فقط به امید تو اومدم و به امید تو برمی‌گردم.

الحمدلله علی کل حال

ایاک نعبد و ایاک نستعین ،🍃🥺


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۴۰۴/۰۴/۱۰ساعت 5 PM  توسط نگار  | 

روز ۲۶ ذوالحجه

شام خوردم ...

امشب حاج آقا زمانی امام جماعت بود؛ روحانی کاروان خودمون که با بردار و خواهراش اومده.

آدم راحتیه قرآن رو گذاشت با گوشی استاد پرهیزگار بخونه.

به خانم ها هم گفت شب ها بیشتر به شوهرتون برسید...

شب خواستم برم فروشگاه بن داوود ؛ پیش خودم فکر کردم به زن تنها بیرون نچرخم بهتره ...کشوره غریب با این عرب‌های زن ندیده!😅

اومدم لابی خواستم برم کاناپه خودم که به خری زودتر اومده بود و اشغال کرده بود.

یه جا دیگه لم دادم.

از مکه بریم دلم برای اینجا تنگ میشه...

لابی هتل مواکب الکوثر

خیابان عزیزیه جنوبی،🍃


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۴۰۴/۰۴/۰۱ساعت 10 PM  توسط نگار  | 

اول تیرماه

امروز رفتم مسجد الحرام خب بعد ۷ روزهتل نشینی واقعا چسبید.

با آرامش بعد خوردن چایی عسل و عدسی لقمه نان پنیر رو گذاشتم تو بساط و با تاکسی رفتم و برج ساعت پیاده شدم.

خواستم بگم دو دقیقه بیشتر صبر نکردم تا اتوبوس هلک هلک خودش رو برسونه در هتل.

الهی شکر ... خلوت بود طواف و نماز و نماز همه ی رکن ها ...

نماز ظهر هم جماعت خوندم طبقه دوم.

قرآن که می‌خوندم خانم خادم حرم برای ما آب آورد.

یه جوجویی نازم بود همش میومد با آرامش می‌چرخید و تو بساط ما سرک میکشید.

اینجا همه تو آرامش هستند...همه حس امنیت دارند.

ای خدای کعبه میشه تا برگردم ؛ خانواده ام رو شاد و در امنیت ببینم.

این ج نگ کذایی اثری ازش نمونده باشه... ممنونم خدا جون!🥺

آآمییین🍃


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۴۰۴/۰۴/۰۱ساعت 6 PM  توسط نگار  |