نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

باغچه بان

باغچه مامانی

پیچید باز از کنج باغچه ام امسال 

بوی اسفند به حیات کوچک قلبم

آمد صدای گرم تو مادر:

ریشه درخت هایم بیرون است!

لباس گرم بپوش و بیا کمک دختر!

بوی خاک تازه وسوسن گرفته ام

امسال هم زندگی برگشت اسفند

باغچه کوچکم بهاری شد باز

ریشه های قلب من بیرون است!

دست های سبز تو کجاست؟

باغچه بان پیر قلبم مادر!

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۲/۲۵ساعت 2 PM  توسط نگار  | 

طرح سبزه

  امسال سه مدل سبزه داریم ایشاله

  یکیش رو تو خونه خودم با گندم گذاشتم و دو تای دیگرش که حرفه ای تر هست و با دانه های شاهی بوده ، همکارم زحمتش رو می کشند.

  جوانه زدن و سبز شدن خیلی حس خوبی به ارمغان می آره!

    سبز باشد روزگار نو بر شما                                        

  پ.ن:قلب من اینقدر گرفته که فکر کنم جا برای جوونه زدن یه دانه شاهی هم توش نیست!

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۲/۲۴ساعت 2 PM  توسط نگار  | 

کمد خاطراتم(حس بد پروانه بودن)

  بلا روزگاری شده،۱۰سال پیش که دانشجوی جوان و سرحالی بودیم و رنگ ها را،یعنی طبق قوانین نور در علم فیزیک بازتاب نور به اجسام را، با کیفیت چشمان چابک نوجوانی می دیدیم زیباترین رنگ ها رنگ گل های شاهپسند بود که جلوی دانشکده پزشکی پشت سر هم صف کشیده بودند،از بهمن که نه از اواخر دیماه پر بود از پروانه و وقتی به گل می رسیدی انگار که یک دفعه گل ها پر در می آوردند و توی هوا پر می شدند .

  دانشکده ما دورتر بود و خاطره من و اون شاهپسندها بیشتر مربوط به دوران قبل از علوم پایه که با پزشکی ها بیشتر بر می خوردیم سر فیزیولوژی و آزمایشگاه انگل و قارچ و میکروبشناسی.

  بیشتر ترم رو سرگردان بودیم پشت در اتاق اساتید و سرک کشیدن به نمرات:۳،۴،۶،۲ جمع می زدیم تا ذوق کنیم که پاس شد بسلامتی یا نه؟

  هنوز هم اونا رو دوست دارم گرچه در چشمان من دیگه رنگشان به زیبایی قبل نیست ، هنوز این مدلشون رو که رنگ بالش کرمه با رگه مای مشکی و روی درخت های توت کوچه باریک پشت حیاطمان لم می دهند و بس جسور و نترس شدند از تنهایی هایشان روی درخت رو دوست دارم!

  بعد این همه سال نفهمیدم که چرا سمیه بدش می آمد از پروانه ها و نزدیک نمی شد به شاهپسندها!

  می ترسید از نمرات و سرک نمی کشید به لیست ها!

  و من بعد این همه هنوز بدم می آید از خاطرات جک و جانورهای تک سلولی و تک یاخته ای تا کرم های قلابدار و بادکش دار و باکتریهای و قارچهای رنگارنگ!

  از انواع انگل داخل شیشه های قد ونیم قد آزمایشگاه که استاد آن ها را که زمانی همزیست انسانی بوده اند سند افتخارش می دانست و ذوق می کرد تا به ورودی ما هم فیلم آن ماهیگیر بیچاره رو نشان دهد که از اقصی نقاط بدنش کیست هیداتیک بیرون کشیدند!

  بدم می آید از مداد رنگی ۱۲ رنگ و دفتر نقاشی پرتره از انگلستان!

  از سالن تشریح و بوی ماده گند زدایش هر جای دنیا که به مشامم برسد بدم می آید ،از جنین های ناقص الخلقه ناکام از مهر مادری !

  ولی برای جسدهای سیاه سوخته و کوتاه قد سالن که سفیدی ملحفه هایشان برق می زد بیشتردلم می سوخت تا متنفر باشم!

  خیلی وقت ها به اونا فکر می کردم که زمانی مثل ما چه آرزوها داشتند و حتی پس از رهایی از زندان تن هم به آنها نرسیدند و زندانی دنیای سیاهی و شقاوت شدند! خوراک دانشجوهایی شدند که برای نمره ای چند با کارد به جان ماهیچه هاو رگهای خشکشان شدند و بعد از آن ها فیزیوتراپها می آیند و سراغ تاندونها و غضروف ها می رفتند و آخر از همه ما بودیم که سر جمجمه و استخوانها دعوایمان شود و زیر سبیلی مبلغی به تکنسین سبک مغز سالن بدهیم تا روز تعطیل استخوانی برای مطالعه به غنیمت برداریم!

  ولی من دیگه از استخوان هیچ مرده ای نمی ترسم گرچه هنوز از قیافه های وحشتناک اجساد می ترسم و همانند قبل با چشمان نیمه باز بین تخت هایشان قدم برخواهم برداشت!

  شاید اگر روزی آنها می دانستند که چه سرنوشتی پیدا می کنند هیچ وقت بزرگ نمی شدند،شیر مادر نمی خوردند و عاشق نمی شدند!

  ولی آنها زندگی کردند و امید خمیر مایه وجودشون بود لابد ، که هیچ کدام از دانشجوها و استاتید آنرا در حین تشریح نمی یافتند.

  از دوشنبه های سلف ،از مرغ های رب خورده و له شده ریش ریش روی سینی ،از زرشک پلو و ناهار با شامه ی پر از آن بوی لعنتی بدم می آید،از بوی دیروز رختکن استخر که دوباره روی سیستم لیمبیک من رژه  رفت هم بدم می آید!

  و بعد سالها خدا رو شکر کردم که خاطره شاهپسندها با آن سالن لعنتی گره نخورد تا من از گل ها و پروانه ها متنفر شوم ...

  هنوز هم نمی دانم که سمیه چرا بدش می آمد از آن گل ها و پروانه ها،شاید سالن تشریح خیالش را صاف ساخته بودند جلوی شاهپسندها!

  شاید مرکز ثبت خاطرات تیره ی مرا به جای قسمت لیمبیک سلولهای خاکستری مغز روی خاطره ی آن بوی ماده گند زدا ساخته اند و برای سمیه را روی بال های رنگی پروانه ها!

  پ.ن:سمیه فرزند یکی از  سرداران شهید خوزستان بوده.

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۲/۲۳ساعت 2 PM  توسط نگار  | 

آری

آقای پدر:من خیلی خسته ام نیم ساعت فقط نیم ساعت دراز شم!؟

دختری رفتن به دورترین نقطه از محل و دور خیز کردن و فرود بر پدر خسته !

تکرار این عمل به صور مختلف!

سوال من از انگیزه دختری:

یاسی جون حتما باید ما رو اذیت کنی؟

پ:آری!

حالا باید پوستمون هم بکنی؟

پ:آری...

حقمونه نه؟

پ:آری!

سوال آقای پدر از دختری:

می خوای از پوست ما کیف و کفش درست کنی؟

پ:آری...

بابا جون خجالت نمی کشی؟

پ:نه!!!!!!!!!!

....

تکرار حملات به صورت شدیدتر!

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۲/۲۰ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

فایتر

  فایتر بخرید نه ماهی گلی!

  ماهی قشنگتر و مقاومتری هست ،مثل مداد رنگی در ۱۲ رنگ، شاید بیشتر ولی نه کمتر

  تفاوتش مثل تفاوت پراید و پژو بوده در این حد!

  کم غذا و تمیزتر ،زیباتر و مقاومتر(زیبا جادار مطمئن)!

  تنها عیبش اینکه دو تاشون رو نمی شه بغل هم گذاشت می جنگند و هم دیگه رو شاخ می زنن و...

  ما هم که تو عید حوصله دعوا مرافع و نعش کشی نداریم

  این فایتر منو یاد خانمی می اندازه که چندی پیش فرودگاه نزدیک گیت  شرکت بودیم ،دیدمش .

  آقا از اون زنایی بود که وای ...وای!

  داد می زد سر شوهره و بهش حمله می کرد و...

  چرا که دیر رسیده بودند و گیت بسته شده ، یک جای چنگ هم زیر چشم شوهره بود که اگه نمی دیدم زنش رو فکر می کردم که گربه چنگولش گرفته

  ترسیده بودم و خدا خدا می کردم همسری زودتر کار رو ردیف کنه و از صحنه نبرد دور شیم،طفلی پسر ۷-۸ ساله ای هم داشتند که رنگ به صورتش نبود.

  عجب فایتری بود خداییش!

  با صفت های زشت به شوهره فحش می داد .

  خلاصه این روزا جای زن و مرد هم عوض شده مثل قیافه ها و کارکردهای طبیعیشون

  حالا بگید دخترها زیادترند و قند تو دلتون آب کنید تا گیر چند تا ازین فایترها بیفتید.

  چه می دونم شاید شوهره اینقدر ناراحتش کرده بود که مستحقش بود ولی هر چی بگیم زنه و لطافتش در خلق و خو.

  اگه زن بشه فایتر مطمئنا دو تا فایتر زیر یه سقف (یا توی یه تنگ) دوام نمی آرند!

  ای مادران فایتر پرور به جای فال قهوه و سفره ابوالفضل و دعای بخت گشا و... دو کلمه شوهر داری و سازگاری به دخترهاتون یاد بدید تا وقتی رفتند خونه بخت انشاله ،چشم و چال پسر مردم رو در نیاورند وهمش مشغول گشتن جیب و کیف و موبایل و ایمیل و الی ماشااله هزار تا وسیله ارتباط جمعی دیگه باشند.

  آقا وقتی اسلام و قانون دست و بال مرد جماعت رو باز گذاشته (پرونده لایحه حمایت از خانواده هم دیشب بسته شد بسلامتی!) حالا خودتون هم خفه کنید بی فایده است،مرد رو با هنر شوهرداری پایبند کنید نه با هنر رزم آوری!

 خلاصه فایتر بخرید ...

  فقط برا تنگ ماهی سفره هفت سین نه برای زندگی مشترک

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۲/۱۷ساعت 2 PM  توسط نگار  | 

فرشته کوچولوی ما

 

چادر سفید

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۲/۱۰ساعت 4 PM  توسط نگار  | 

آرامش

 

   بالاخره تموم شد،نمی گم آخیش چون الان در مرحله آرامش قبل طوفان هستیم و حداقل امشب خیلی شب درازه.

   این از تجربه مادری من هست که الان به ۱۸ ماهگی رسیده و یاسی امروز واکسن ۱۸ ماهگیش رو با چند روز تاخیر زد،بالاخره!

  برخلاف هر دفعه دیشب تخت خوابیدم تا صبح چون که استرس نداشتم،دیروز که رفتم مرکز بهداشت تا برا امروز قرار بذارم همکارم گفت که واکسن ها دو دوزی بوده و فردا هم کسی نیست جز یاس برا واکسن و من ته دلم خوشحال بودم که فعلا جستیم!

  ساعت ۷ صبح گوشیم زنگ خورد که بیارش، برات واکسن کش رفتم و هیچ مشکلی هم نیست!

  رفتیم و یاسی دو تا آمپول زد و کلی نازش رو کشیدیم ولی این بار کلی دل و جراتم زیاد شده بود و موقع تزریق در نرفتم.

  طفلی بچه ام من و باباش هر کدوم حاضر بودیم تا داوطلبانه دو تاش رو نوش جان کنیم ولی یاسی دردش نیاد.

  حس عجیبیه ،وقتی یاس مریضه و ناراحتی داره حال من ازون خیلی بدتره ولی چاره ای نیست!

  جالب اینکه باباش می گفت احساس می کنم برا من آمپول اونم از نوع پنی سیلین ال آ ،زدن،اینم از آخر همدردی!

  خلاصه گذشت تا ایشاله قبل دبستانش که باید یادآور بزنه .

  قبل خواب کلی جای آمپولش رو نشونم داد و گفت درد، درد!

  براش کمپرس سرد گذاشتم ازین کار خوشش می اومد مخصوصا که پای عروسکش هم کمپرس گذاشتیم و تبدیل شد به یه بازی جدید

  امشب احیا داریم و برای تمام ملتمسین دعا هم دعا خواهیم کرد

پ.ن:ماهی قرمزش الان کله پا شد و باید یه جایی قایمش کنم تا بچه ام نبینه غصه بخوره،اینقدر دوستش داشت که جلو تنگش دراز می کشید و صداش می زد،چه کنیم از این ماهی ها!

گمونم ماهی قرمزمونم از چین وارد می شن که یه روزه می سوزن

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۲/۰۷ساعت 1 PM  توسط نگار  | 

گل روی هر دویتان

پ.ن : پست قبلی

گفتم گل روی مادر!

قبل خواب مامانم بوسیدم حواسم نبود باباهم بیداره!

دلش اومد ،گفت مامانت رو خیلی دوست داری نه؟

ناراحت شدم که چرا باید همچین ماچ جانانه ای از مادر بکنم که دل پدر رو بشکنم

رفتم سراغش و بوسیدمش،گفتم:حسودیت نشه تو هم خیلی دوست دارم

یاس به باباش بعضی وقتا میگه بابا و بیشتر وقتا میگه مامبایی و بعضی وقتام...

بگذریم دخترم عدالت رو رعایت میکنه ولی کلن باباش رو خیلی بیشتر می خواد ولی من که حسودیم نمیشه!معلومه نه؟

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۲/۰۵ساعت 8 PM  توسط نگار  |