بلا روزگاری شده،۱۰سال پیش که دانشجوی جوان و سرحالی بودیم و رنگ ها را،یعنی طبق قوانین نور در علم فیزیک بازتاب نور به اجسام را، با کیفیت چشمان چابک نوجوانی می دیدیم زیباترین رنگ ها رنگ گل های شاهپسند بود که جلوی دانشکده پزشکی پشت سر هم صف کشیده بودند،از بهمن که نه از اواخر دیماه پر بود از پروانه و وقتی به گل می رسیدی انگار که یک دفعه گل ها پر در می آوردند و توی هوا پر می شدند .
دانشکده ما دورتر بود و خاطره من و اون شاهپسندها بیشتر مربوط به دوران قبل از علوم پایه که با پزشکی ها بیشتر بر می خوردیم سر فیزیولوژی و آزمایشگاه انگل و قارچ و میکروبشناسی.
بیشتر ترم رو سرگردان بودیم پشت در اتاق اساتید و سرک کشیدن به نمرات:۳،۴،۶،۲ جمع می زدیم تا ذوق کنیم که پاس شد بسلامتی یا نه؟
هنوز هم اونا رو دوست دارم گرچه در چشمان من دیگه رنگشان به زیبایی قبل نیست ، هنوز این مدلشون رو که رنگ بالش کرمه با رگه مای مشکی و روی درخت های توت کوچه باریک پشت حیاطمان لم می دهند و بس جسور و نترس شدند از تنهایی هایشان روی درخت رو دوست دارم!
بعد این همه سال نفهمیدم که چرا سمیه بدش می آمد از پروانه ها و نزدیک نمی شد به شاهپسندها!
می ترسید از نمرات و سرک نمی کشید به لیست ها!
و من بعد این همه هنوز بدم می آید از خاطرات جک و جانورهای تک سلولی و تک یاخته ای تا کرم های قلابدار و بادکش دار و باکتریهای و قارچهای رنگارنگ!
از انواع انگل داخل شیشه های قد ونیم قد آزمایشگاه که استاد آن ها را که زمانی همزیست انسانی بوده اند سند افتخارش می دانست و ذوق می کرد تا به ورودی ما هم فیلم آن ماهیگیر بیچاره رو نشان دهد که از اقصی نقاط بدنش کیست هیداتیک بیرون کشیدند!
بدم می آید از مداد رنگی ۱۲ رنگ و دفتر نقاشی پرتره از انگلستان!
از سالن تشریح و بوی ماده گند زدایش هر جای دنیا که به مشامم برسد بدم می آید ،از جنین های ناقص الخلقه ناکام از مهر مادری !
ولی برای جسدهای سیاه سوخته و کوتاه قد سالن که سفیدی ملحفه هایشان برق می زد بیشتردلم می سوخت تا متنفر باشم!
خیلی وقت ها به اونا فکر می کردم که زمانی مثل ما چه آرزوها داشتند و حتی پس از رهایی از زندان تن هم به آنها نرسیدند و زندانی دنیای سیاهی و شقاوت شدند! خوراک دانشجوهایی شدند که برای نمره ای چند با کارد به جان ماهیچه هاو رگهای خشکشان شدند و بعد از آن ها فیزیوتراپها می آیند و سراغ تاندونها و غضروف ها می رفتند و آخر از همه ما بودیم که سر جمجمه و استخوانها دعوایمان شود و زیر سبیلی مبلغی به تکنسین سبک مغز سالن بدهیم تا روز تعطیل استخوانی برای مطالعه به غنیمت برداریم!
ولی من دیگه از استخوان هیچ مرده ای نمی ترسم گرچه هنوز از قیافه های وحشتناک اجساد می ترسم و همانند قبل با چشمان نیمه باز بین تخت هایشان قدم برخواهم برداشت!
شاید اگر روزی آنها می دانستند که چه سرنوشتی پیدا می کنند هیچ وقت بزرگ نمی شدند،شیر مادر نمی خوردند و عاشق نمی شدند!
ولی آنها زندگی کردند و امید خمیر مایه وجودشون بود لابد ، که هیچ کدام از دانشجوها و استاتید آنرا در حین تشریح نمی یافتند.
از دوشنبه های سلف ،از مرغ های رب خورده و له شده ریش ریش روی سینی ،از زرشک پلو و ناهار با شامه ی پر از آن بوی لعنتی بدم می آید،از بوی دیروز رختکن استخر که دوباره روی سیستم لیمبیک من رژه رفت هم بدم می آید!
و بعد سالها خدا رو شکر کردم که خاطره شاهپسندها با آن سالن لعنتی گره نخورد تا من از گل ها و پروانه ها متنفر شوم ...
هنوز هم نمی دانم که سمیه چرا بدش می آمد از آن گل ها و پروانه ها،شاید سالن تشریح خیالش را صاف ساخته بودند جلوی شاهپسندها!
شاید مرکز ثبت خاطرات تیره ی مرا به جای قسمت لیمبیک سلولهای خاکستری مغز روی خاطره ی آن بوی ماده گند زدا ساخته اند و برای سمیه را روی بال های رنگی پروانه ها!
پ.ن:سمیه فرزند یکی از سرداران شهید خوزستان بوده.