ماشین آقا پپله اگر چه دربه داغونه حسنی رو پیش باباش یواش یواش می رسونه!دختری شعر گربه آوازه خوان رو برای نی نی هاش می خونه.
جدیدا شعرها رو کاملتر یاد می گیره عسلم.
پ.ن:جشنواره نمایش عروسکی داشتند و مبارک رو دیده بود:
بشکن بشکنه...
دنیای خیالش هم بزرگتر شده و در مورد فیلم و انیمیشن ها زیاد فکر می کنه.
منم از ترسه اینکه مثله بچه هایی که با دیدن فیلم بلا سر خودشون آورده بودند (یکیشون خودش رو با چادر مامانش حلق آویز کرده بوده تا فرشته ها مثله فیلمی که دیده بود بیان و نجاتش بدن)فکرهای اشتباه نکنه همش می گم اینا الکیه ...فیلمه !
خلاصه کلام که تو کوچه پس کوچه های رسانه ها باید خیلی مراقب بچه ها باشیم.
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۳۰ساعت
1 PM  توسط نگار
|
-مامان بیا کمربند ماشینمو باز کن.:خودت باز کن.
بیا...
بعد چند دقیقه سکوت:
الان شوهرت میاد دعوات می کنه!
-قبل خواب
یاسی: مامان برا کی دعا می کنی.
برا همه،برا سلامتی شما.
:برای شکم آقا گرگه هم دعا کن!
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۲۶ساعت
11 PM  توسط نگار
|
هدیه هم هرچی کوچیکتر باشه بهتر ته قلب آدم جا میشه!
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۲۴ساعت
11 PM  توسط نگار
|
یاد دبیر شیمی سابقم افتادم خانم بیگدلی که یه وقتایی ازمون دلش می گرفت و سر کلاس آروم اشک می ریخت.دبیری که برای یادگیری ما خیلی حرص می زد تا موازنه واکنش های شیمیایی را یادمان دهد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۲۳ساعت
2 PM  توسط نگار
|
کنار ساحل ماسه بازی می کردیم.بچه که بودم دریا برایم محمود آباد بود بعد یه صبحانه کنار رودخانه.
حالا دریا رفیق راهمان شده،هم صحبتمان است و نمک گیرمان کرده.
دریا بچه مان می کند،بی بهانه می خندیم!
برچسبها:
دریا
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۱۹ساعت
10 PM  توسط نگار
|
سرش رو خم می کنه روی بشقاب غذا و مثله گربه سس روی پیتزا رو لیس می زنه.سعی می کنم با لحن جدی بهش واقعیت رو بگم:
ببین دخترم اگه نخوری خبری از چیز دیگه ای نیست ها!بگیر دستت و گاز بزن...اینقدر خوشمزه است همونایی که دوست داری توشه...جوجو، پنیر!
:دوس ندارم.
من:گفتم بخور !
در کسری از ثانیه چشماش پره اشک میشه و لب هاش مثله پرانتز سر و ته:
بازم شروع کردی،مگه نگفتم دختر خوب و مهربون باش و با من دعوا نکن...با ادب باش،حوصله ات رو بیشتر کن و اینقدر سر من غرغر نکن،من یاسه مهربونم....دختر خوبی باش.
با دیالوگ بالا و امثالهم لبخند ماسیده شده من به یه خنده انفجاری تبدیل میشه و بازم پروژه تربیتیم به شکست می انجامد!
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۱۷ساعت
4 PM  توسط نگار
|
آخرین کتاب زبان اصلی که خوندم.هفت داستان جنایی که دو تاش بسیار جالب بود.
یکیش یه قاتل که خودش رو به شکل مقتولش در میاره و قبل وقوع قتل چند بار اقدام به خودکشی نمایشی می کنه تا همه باور کنن مقتول خودکشی کرده.
دومی ماجرای یه پرستار کودکه که مشکله روانی داشته و به دنبال تشویق صاحبخانه یه تراژدی رو رقم می زنه تا ناجی بچه ها باشه و بیشتر ستایش بشه و همه اهل خانه رو در آتیش می سوزونه.
برچسبها:
رمان
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۱۶ساعت
11 PM  توسط نگار
|
هواشناسی گفته بود دوشنبه بارندگی با آبگرفتگی معابر.منم همش تو دلم غوغا بود، نکنه همین چند تا قطره که زمین رو تر کرده باشه.
آخیش...
حالا خیالم راحت شد
پ.ن:کنار درخت کاج حیاط یه گودال آب جمع شده.
الحمدالله
برچسبها:
باران
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۱۶ساعت
11 AM  توسط نگار
|
دیروز کارت هدیه تولدم از شرکت همسری رسید.یه سال بزرگتر شدم و یه سال از عمرم کم شد به همین سادگی!
برچسبها:
خودمادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۱۵ساعت
2 PM  توسط نگار
|
ماشین پلیس از کنارمون رد شد و جرقه ای در ذهنم زده شد تا شعر آقا پلیسه رو به دختری یاد بدم.چند بار خوندم ولی همراهی نکرد.
در عوض شعر گریه نکن زار زار
می برمت بازار رو براش خوندم و کلی استقبال کرد.
می فروشمت دو زار
رحیمی بیچاره
...
کله کچلش می خاره.
من بی تقصیرم...خودش نمی خواد چیز خوب یاد بگیره خوب!
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۱۴ساعت
2 PM  توسط نگار
|
از مظاهر قدرت الهی محبت پدر به فرزندش بوده.وقتی یاسی به دنیا نیومده بود همیشه یه سوال عجیب تو ذهنم بود،
بچه حیاتش به مادر وابسته است و چه طور می تونه با پدر هم ارتباط داشته باشه.
البته باباش ازون اول همش باهاش حرف می زد و جالب اینکه وقتی حرف می زد یاسی گوش می کرد و هیچ حرکتی نمی کرد.
دیشب دختری صندلی عقب ماشین نشسته بود و خودش رو لوس کرده بود ، الکی گریه می کرد که نمیام بغل مامان و مامان باید بیاد بغلم کنه.
من که در این مواقع تحویلش نمی گیرم ولی مگه باباش طاقت میاره...دلش برای یاس از من رحمتره.
رفت بغلش کرد و آوردش جلو، البته یاسی کلی از دستش فرار کرد که نتونه بگیردش.
برچسبها:
پدر
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۱۲ساعت
3 PM  توسط نگار
|
همه ی واکسن های آنفولانزا مورد آزمایش بالینی قرار گرفته و تایید شده اند و معتبرترین کارخانه های داروسازی تولید می کنند.ولی بعضی ها با مصرف انواعی ازین واکسن ها مریض تر شدند که نمیشه انکار کرد.
خوب هر چی باشه نژاد مردم کشور تولید کننده با ما فرق داره و در بحث اثر بالینی فارماکوژنتیک هم موثر است.
امسال به توصیه پزشک معالج دختری بهش واکسن زدیم .
برای بیشتر بچه ها با سابقه آسم و آلرژیک واکسن توصیه میشه که اولین دوزش یادآور به فاصله یکماه داره.
یاسی و دخترخاله هاش واکسی گریپ زدند(Vaxigripe) محصول شرکت سانوفی.
با این که توصیه مارک خاصی هیچ وقت با اطمینان کامل ممکن نیست ولی بازم برای خودمون در مطالعات بالینی درون فامیلی بد نبوده!
پ.ن: برای یاسی یواشکی واکسن زدیم ،باباش هم مثله من از عوارض احتمالیش استرس داشت.
بهش سپردیم که چیزی نگه و کلی هم جایزه ازمون گرفت.
تو مسیر خونه هیچی نگفت و بعد چند ساعت یه نگاهی به من کرد و جلو باباش گفت:
مامان خاله چی زد به دستم درد گرفت!
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۱۱ساعت
3 PM  توسط نگار
|