یلدا
آبستن بود یلدا آن شب طولانی
درد آمد و رفت و او به خود پیچید!
باد زوزه ای کشید و ابر به خود لرزید،
سپید گشت دامن زمین و لیک او فارغ بود!
بر شانه درخت کاج نشانده بود جوجه زمستانی!
حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿
آبستن بود یلدا آن شب طولانی
درد آمد و رفت و او به خود پیچید!
باد زوزه ای کشید و ابر به خود لرزید،
سپید گشت دامن زمین و لیک او فارغ بود!
بر شانه درخت کاج نشانده بود جوجه زمستانی!
بانو سلام!
تو چه دور شدی از من؟
یا من دور موندم از هوای حرمت!
چه مدتها که به تو نزدیک بودم
و چه مدتهاست که دلتنگم!
دلم می خواست روزها معتکفت می شدم....
تنها و بدون هیچ دلهره ای....
بانو سلام!
می پذیری؟
غروب عجیب بوی عود وگلاب می داد
بوی حرم می داد
دلتنگ غربتم بسان خودت کریمه!
می پذیریم؟
بانو سلام!
گنجشک کوچولو!
امروز از خواب بیدار شده و پچ پچ حرف می زنه!![]()
داره ادای حرف زدن من و باباش رو در می اره وقتی که می خوایم بیدار نشه!
بعضی وقت ها دوست دارم اونقدر تو بغلم فشارش بدم تا جیغش در بیاد!
مثل امروز صبح!![]()
ازش می پرسه پرتقال می خوری؟
می گه : نه!!!!!!!!
یعنی این نه هه ازون نه هاست !
هنوز پرتقال پوست نشده نصفش تو لپه خانومه!
این سن نه گفتنه، حیف که کوتاهه!
کاش یه کم ازین نه ها رو می ذاشت و عادلانه در تمام فصول زندگیش تقسیم می کرد،نه!
نه گفتن هم جرات می خواد مخصوصا تو همون لحظه ای که عقلت اولین پیامهای عاقلانه اش رو می ده و قلب هنوز دستوری صادر نکرده،نه!!

یه فرضیه جدید وراثت که می گه : اشتها و ذائقه غذایی از پدر به دختر به ارث می رسه!
اینجوریه دیگه!
این وسط یکی دریابد مادر مظلوم را!
جمعه بعد مدتها هوس کردم دلمه درست کنم(دلتون نخواد)!
بعد همه پرسی و به به آقای پدر و آری یاسی جون،
با سه رنگ فلفل دلمه ای و گوجه و کلی ذوق و شوق و ۱ ساعت وقت گرانبها و دو قابلمه دلمه!
آقای پدر که با تمام متانتش به هیچ غذایی نه نمی گه ،سر میز می شینه با کمال اشتیاق و فقط چند لقمه جهت سوراخ نشدن گاستری عزیز نوش جان می کنند!![]()
یعنی خیلی دوست ندارم ولی دلمه رو می خورم ،فقط به خاطر تو![]()
ولی این دختره که با کسی تعارف نداره و لب به اولین دلمه زندگیش نزد!
لب که نزد هیچ ، با اصرار من که گشنه می مونی مامانی! یه نه جانانه گفت و قاشق و دلمه به هوا رفت!![]()
اینه دیگه ما موندیم و کلی دلمه!
چند تایی رو رد کردیم خونه همسایه که بارداره ،گناه داره و شاید دلش بخواد!
و تا دو روز بعدم دلمه خوردیم !
ازقدیم گفتن که خدا هوس را بکشد!
امروز بعد اتمام آخرین دلمه زرد و خوشمزه این فرضیه به ذهنم رسید که ذائقه غذایی از پدر به دختر به ارث می رسد آنهم با یک ژن غالب که هیچ تعارف و شوخی هم نداره!
نوبت جوجه کباب که برسه،
صبح و ظهر و شبم باشه دوتایی تا تهشم می خورند!![]()
روز دهمم گذشت و شب دهمم تموم شد!
امسالم ما از محرم گذشتیم !
صحنه های آخرین قسمت شب دهم رو برا هزارمین بارم که دیده باشم بازم اشک توی چشمام گوله می شه !
از حرف دیروزم پشیمون شدم که با گلایه گفتم : بازم شب دهم!
بازیگرای شب دهم ماندند توی صحنه ی آخرشون ، توی محرم دلشون!
نه به خاطر بازی خوبشون ونه بخاطر هنر و تصویر که من ازین شگردها و کاراکترها بی خبرم،موندند چون بازی اونا با عشق بود، با حقیقت بود،با نام سرور عشاق بود...............
بعضی وقت هاست که فکر می کنم دیالوگها زانو می زنند ، تصویرها شرم می کنند ..........
رازش اینکه هنر گره با حقیقت خورده!
« مرز در عقل و جنون باریك است؛ كفر و ایمان چه به هم نزدیك است»
یاد تعزیه های خیابونی افتادم و زنایی که هر کدوم یه صندلی و چارپایه به دست تعزیه خونا رو دوره می کردند.
تو محل ما محرم شلوغ بود ، ولی بیشتر ایام سال گاه و بیگاه بساط تعزیه و روضه ابوالفضل پهن بود!
مردم محله همیشه بغضی داشتند که سر سفره ابوالفضل بشکنند ،
نذر کنند و جیره تعزیه خونا رو بدند!
قلمم بد نبود راستش خیلی هم خوب نبود ولی تو نوشتن روده درازی می کردم و همیشه یکی دو برگ آچار از بقیه بیشتر می نوشتم !
بعضی وقتام انشا همکلاسیم رو می نوشتم تا عوضش اون کار خطاطی رو برام انجام بده!
ای روزگار ! حالا هم باور کنید می خوام (باید) انشا بنویسم برا استاد زبان!
شما بگید رایتینگ!
این ترم استاد جدید اوردند(چه بهتر
) از اون قبلیه هیچ خوشم نمی اومد !
قیافش بیشتر شبیه آدمکهای تو کتاب زبان بود!
به جای درس دادن بیشتر بهمون می خندید و یا مسخره مون می کرد![]()
بگذریم،موضوع انشا: چرا مردم به دانشگاه می رند؟
پوستم ور اومده از بس شستم و جمع کردم![]()
یه کم بهم نریزید!
جنابعالی رو می گم حداقل لباس و کیفت رو جمع کن!
دیروز ۴ ساعت عملا از سر و کولم بالا رفتش،
با یه دست گوش و گوشواره رو می کشید و با یه دست موهام رو،
بعدم که جیغم رو در می اورد با هام جیغ می زد و می خندید!
منم مثل عروسکهاش می بینه که دست می زنه و صدا می دن ولی تو سایز بزرگترش!
نمی ذاره مامیش کنم ،ناراحت شدم و گفتم که دیگه مامانت نیستم!
گفت:هوووووم!!!!!!!!
تا راه افتادیم موتور ماشین سرد بود و خاموش کرد،
بهم خندید : ههههههههه!!!!!!!
براش توضیح دادم که:عزیزم هوا سرده خاموش شد!
جواب:هووووووووووم!!!!!!!!!!!![]()
......................
الان داری چیکار می کنی دیگه!
هوووووووووم!!!!!
بچه که بودم محرم دوست داشتم
چون خرابه کنار خونمون می شد تکیه عزاداری!
صدای نوحه می اومد
آهنگران و کویتی پور و ...........
بوی ذغال و برنج غذای نذری می اومد
صدای تبل و سنج و بوی اسفند دلمو می لرزوند
می پریدیم دم در کوچه تا دسته ببینیم!
علم های عزاداری سر و ته کوچه درنگی می کردند
تا جلوی عکس دم در خونه شهید تعظیم کنند
با بابا می رفتم دنبال دسته عزاداری مسجد که هیچ وقت علم نداشت !
سینه می زدند و بعضی وقت ها زنجیر
روز عاشورا و تاسوعا می موندیم تو مسجد تا دسته ها برگردند
ظهرم با عزادارا مهمون سفره آقا بودیم
...................
الانم محرم رو دوست دارم!
چون به بهانه اش شاید چشم و روحی بشوییم،
کمتر مهمون آیینه ها شیم
گرچه هنوز تو کوچه پس کوچه های ضلالت سرگردانیم
شاید تو این روزا آزاده باشیم
که این محرم و صفر هست که خون غیرت به مسلمانیتمون تزریق می کنه!
دیشب وبلاگم ،
پنجره ای که از چهار دیواری بسته من به جهان مجازی باز شده
لباس عزا پوشید تا شاید ،
شاید جامه قلب خودمم محرمی شه!
محرم شه ...........
همین جور ییلاقی و بدن چتر زدیم بیرون!
نزدیک ظهر هوا بهم ریخت و شکر خدا اولین بارون پاییزی( البته از نوع جدیش) همه ما رو خوشحال و غافلگیر کرد!

خیلی شدید نبود ولی خریدم که تموم شد رگبار زد .
شاگرد مغازه وسایلم رو برداشت و منم بدون هیچ تعارفی ماشینو نشونش دادم و با هم دودیدیم سمت ماشین!
هوا جدا رویایی بود و منم اولین بار بود توی این بارون شدید تنهایی رانندگی می کردم ،البته با رعایت کامل احتیاطاتی که همسر گرامی تذکر دادن!![]()
کنار جاده یه پسر بچه مدرسه ای منتظر بود ،ایستادم و سوارش کردم!
طفلی مثل یه گنجشک کوچولو خیس خورده بود!
گفتم خونت کجاست؟؟
جواب داد: جلو.........!
شما معلمی؟ خانم ما رو می شناسی نه؟ خانم رنجبر!
از سوالهاش خنده ام گرفت!
واقعا بچه ها چه دل ساده ای دارن و چقدر معصومند!
بیشتر وقت ها دوست دارم که مثل اونا به دنیا نگاه کنم و لذت ببرم ...........
بارونای اینجام منو یاد اهواز میندازه!
نمیاد ولی وقتی میاد غیرتی میاد و همه جا رو آب می گیره،
البته نه به شدت آب گرفتگی های اهواز که سیل راه می افته!
به مهد که نزدیک شدم تو این فکر بودم که چه جوری دخترمم رو تا ماشین برسونم که یاد سایه گیر شیشه جلو افتادم و با شیوه کاملا ابتکاری از اون بعنوان ساپرت استفاده کردم.
خلاصه این بیمه البرز هر چی نداشت این اشانتیونش ما رو از باد و بارون نجات داد!![]()
تو راه که با مربیش می دودیم سمت ماشین کلی ذوق کرد ،یاس عاشق بارون و خنکیه!
فقط استرس داشتم که از صدای غرش رعد نترسه که اونم با شعر درمانی حل شد:
بارون میاد چه چه!
..............
هاجر عروسی داره!
راستی تا حالا به شان نزول این بیت دوم فکر کردین!
امروز به این نتیجه رسیدم که چون تو عروسی بزن بکوب و سر و صداست شاید این شعرم صدای بزن وبکوب قطره های بارون و غرش رعد رو به عروسی تشبیه کرده تا بچه ها نترسند و از شادی کودکانشون زیر این بارون زیبا کم نشه!
فردا سالگرد یه روز خیلی قشنگ و اتفاقا بارونی زندگی ماست!![]()
بارون میاد چه چه .............!