تافی می خوام.چند تا؟
سه تا!
می دونستم تا تافیه سومم ته بکشه بازم می دوه سراغم که یکی دیگه،،یه کوچولو و کلی خودش رو کج و راست می کنه و با انگشت اشاره اش دور سرم می چرخه که یکی ...فقط یکی دیگه!
گفتم قول؟
دستم رو جلو آوردم و دور خیز کرد و محکم کوبید کف دستم که بیا اینم قول!!!!!!
ولی قول نی نی هام مردونه نیست دیگه خوب ...ها!
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۲۹ساعت
2 PM  توسط نگار
|
یاسی فوضولی نکن!یاسی: دو دوری دو دوووور... مامان فوضولی
دو دوری دوووووودور...بابا فوضولی
دو دوری دو دووووووو...باباحاجی فوضولی!
و دیگر فک و فامیل و اصل نسبمان به ترتیب فوضول اعلام شدند در حالیکه با شدت بیشتر به حملات فوضولانه ادامه می دهد
یاسی قربونت بشم ...قربون پاهای کوچولوت!
یاسی: مامان قربونت بشم ...قربون اون پاهای گنده ات
یاسی یه بوس به مامان می دی؟چشماتو ببوسم؟
یاسی: نه گلم...! الان میام چشماتو در میارم
یاسی آروم میشی یا نه؟
یاسی در حال اشاره به والدین :
ساکت باشید ،الان میام پوستتونو می کنم 
ما هم آروم و دست به سینه میشینیم یه گوشه مثله بچه های خوب
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۲۷ساعت
2 PM  توسط نگار
|
ازین بقچه های مدل جدید گرفتم،همنایی که چار گوشند و یه زیپ پلاستیکی دارند. این بقچه های رنگابه رنگ بهانه ای شد تا کمد لباس های زمستانی بریزد کف اتاق و یاسی چادر عروسم را پیدا کند و بپوشد!
مدام در تلاش باشد تا جمعش کند و زیر پایش گیر نکند،تا من و باباش با حسرت نگاهش کنیم...
فکرش هم سخت است، هر چه باشد دختر چراغ خانه است اونم همچین بلبلی!
مدام برات بخونه :عروس عروسی...عروس عروسی!
یه تجربه هایی روهم نمیشه نوشت، مثله تجربه حسی که وقتی دخترت سعی میکنه با دستای کوچیکش موهات رو خرگوشی ببنده بهت دست میده!
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۱۶ساعت
11 PM  توسط نگار
|
غار پلانکتونباشگاه باب اسفنجی
باب اسفنجی خوش قلب
رستوران دریایی
....
الان اگه یه زیر پرده دیگه به پرده ۵ لایه اتاق پذیرایی اضافه کنیم کلهم شب و روزمونم مثله هم میشه.
روزی که با غار پلانکتون شروع میشه و با همونم و شاید با یه سی دی دیگه باب اسفنجی شلوار مکعبی تموم میشه،نه خبر از اخبار هست نه فیلم و ...
به یاسی گفتم مامان این باب اسفجی مسخره چیه با اون پاتریک بی مزه.
یه لحظه هم نظری کرد ولی تا سی دی رو گذاشت گفت ببین مامان باب اسفنجی شلوار مکبعی نازه،پاتریک رو نگاه کن چقدر بامزه است میگه شومبوسگولی ها حبابن!
خلاصه الان سر یه چهاراهی موندیم که به کدومشون ر*ای بدیم:
به باب اسفنجی خوش قلب
اختاپوس بد عنق
پاتریک ساده لوح و بیخیال
یا به خرچنگ پول دوست.
پ.ن: من که گزینه چهارم رو دوست دارم،منم عاشق پیولم
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۱۴ساعت
7 PM  توسط نگار
|
دنبال پرستار سالمندم . دیشب خواب بد دیدم و آشفته ام و اطرافیانم آشفته از خواب های من که مثله پازلی کنار هم قرار می گیرند،،خواب بد را برای خواهرم تعریف کردم تا خودم سبکتر شوم ولی دل خواهر شکست چون که بیشتر از همه ما مادری کرده برای مادر!
خسته شده از کار و مریض داری و بچه داری،منم که برایم نامه آمده از دانشگاه برای غیبت های زیادم و باید بروم برای تعهد دادن...
خلاصه که همه ما گرفتاریم.
از خودمان خجالت می کشیم...
یکی ازتون بپرسه که اگه مادرتون بعد مرگ دوباره زنده بشه چیکار می کنید؟
شاید بگید که همه زندگییتونو براش می ذارید ولی اغراقه... دوباره کاسه چه کنم چه کنم دست می گیرید که حالا کی مواظبش باشه ، اگه هم سره پا بشه دوباره گرد و غبار فراموشی روی ذهنمون میشینه و مادر تاریخه قبض آب و برقش می گذره و کاغذ به دست ازین سازمان به اون سازمان راه میفته تو کوچه خیابون!
تلخه مثله خیلی از واقعیت های دیگه زندگیه نکبتی ما.
آهسته باز از بغل پله ها گذشت در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه او مرده است و باز پرستار حال ماست ...
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۱۲ساعت
6 PM  توسط نگار
|
فقط درخت هایش بلند شده بود! درخت های محوطه دانشگاه و شمشادها که دیگه مثله قبل مرتب نشده بودند ،به زحمت بینشان سازمان مرکزی را پیدا کردم،خبری از گلستان نبود و بیشتر شباهت به جنگل پیدا کرده بود.
با اصرار همسری داخل خوابگاه دانشجوییم هم سر زدم با دختری...
دوست داشتم زودتر بزنم بیرون تا خاطرات کمتر هجوم بیارند به ذهنم و وقتی دختری بغضم را دید به باباش گفت که منم ناحارت شدم.
آخرین بار که از خوابگاه زدم بیرون تو دلم گفتم که مگه کلاهم بیفته اهواز و متاسفانه کلاهم افتاد، رفتیم برش داشتیم.
قسمت شیرینش مهمان شدن در منزل پدری دوست قدیمی بود و جوجه کباب به سبک بختیاری!
دیدار یار غایب دانی چه لطف دارد؟
پ.ن: از اماکن تاریخی تحصیلم عکس گرفتم با دختری ،سر فرصت!
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۱۱ساعت
11 PM  توسط نگار
|
ندیدی؟نشنیدی؟
مگه چیه هر کی یه مدلی ریلکس میشه!
هندیه یوگای خنده می گیره.
آقای دکتر رضایی یه غذای خوشمزه می پزه رو اجاق گاز داروخانه اش!
یگی موهای کله اش رو می کنه....یکی ....
خوب باب اسفنجی و پاتریکم یه مدل مسخره می خندن که دختریمان همه اش را بلده!
من هم قبلا کتاب می خوندم، جدول ها رو درو می کردم حالا؟
ساعت پاسی از شب گذشته...
کجایی؟چیکار می کنی؟
من با چشمان نیمه باز و فکری که خواب از سرم پرانده همراه یه عدد شریک جرم(موچین انبری) به جان دو تا تار موی ابروان کلم افتادم!
حالا فکرش را کنید که چقدر اوضاعم خراب بود و چقدر نیاز به ریلکسیشن بود که آلات جرم در کیف دستیم و حتی بیمارستان بالای سر مامان در دسترس بود تا جایی که ۲ روز فبل ترخیص کارم به تاتو کشید!ها؟!
می خوای باور کن یا نکن...در فهرست روش های جدید ریلکسیشن بنویس!
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۰۹ساعت
9 PM  توسط نگار
|
وبلاگ برگشت به آدرس قبلی...زندگی به روال گذشته!همه اش به خاطر اینکه خودم دلم گرفت...
من دلم
میخواهد
خانهای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی میخواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست…
بر درش برگ گلی میکوبم
روی آن با قلم سبز بهار
مینویسم ای یار
خانهی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
” خانه دوست کجاست
فریدون مشیری
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۰۸ساعت
4 PM  توسط نگار
|
از صحن شیخ طوسی و رواق دارالحجه می نویسم.از سر تعظیم در آستان حضرت رضا(ع)
از دستی که نا خودآگاه به سمت پنجره هل داده شد و از دلی که لرزید و خوابی که تعبیر شد!
اینکه روح عظیمی رو در کنار قلب بیمارت حس کنی و قلبت از تنگی درد بگیرد و بگردی تا ببینی کدام خواسته ات مهمتر است تا از دوست طلب کنی.
برای همه دعا کردم و برای قلبم و گوشه ای که بی اراده من می تپد و گاهی تندتر و گاهی کندتر از دیگر اجزای قلبم.
حالا احساس می کنم که این تغییرات همه اش مرتبط است با نمازهای دو رکعتی که به نیت تمام جگر گوشه های دلم خواندم.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۰۵ساعت
2 PM  توسط نگار
|
به دو دنیا ندهم لذت بیماری را! هر چند وقت یه بار یه مصاحبه ای پخش میشه که فلان جراح تو بیمارستان دولتی و بعضا خصوصی یه زیر میزی جانانه از مریض بخت برگشته ستانده بابت دستمزد!
یه بار تلویزیون از پزشک شریفی تشکر کرد؟
پزشکی که وقتی فرزند مستاصل بیمار بد حالش به موبایل شخصی اش زنگ می زند و ازش التماس می کند که بیاید و به داد مریضش برسد به خاطر آن مریض عمل خود در بیمارستان خصوصی را رها کند و به بالین بیمار اورژانس برود؟
و من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق:
برای تشکر از تمام پزشکان متعهد که رضایت الهی را بالاتر از منفعت دنیوی می دانند.
دکتر سید محسن تولیت کاشانی.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۰۴ساعت
7 PM  توسط نگار
|
دیشب برگشتیم، زندگی برگشت به خانه مان! گوشه کاناپه یه لکه آلبالویی از بستنی سالار یاسی است که هفته ها جا خوش کرده و وقتی همسری نشانم داد فهمیدم یه جای کار زندگی می لنگد!
مادرم غصه می خورد که روزهایم در بیمارستان و چرخیدن دور بچه ها گذشت و از کار و زندگی جاماندم!
دعایم می کرد و از خدا می خواست عوضم دهد و این و آن را بدهد.
بهش گفتم دعا کن خدا تو را برای همیشه به ما بدهد،سایه مادر خیلی شیرینه به خصوص وقتی که خودت را برای خداحافظی آماده کرده ای و مادر بعد یه بیهوشی طولانی دمی چشم باز کند و ناله کند!
تمام روزهای سی سی یو خواهر بزرگم بالا سر مادر ماند و ۴ شبانه روز نخوابید، لنگ لنگان راه می رفت و کاری به کار پرسنل بخش نداشت و خودش پرستار مادر بود، مادر مادر بود!
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۰۴ساعت
2 PM  توسط نگار
|