آهسته باز از کنار پله ها گذشت
دیشب خواب بد دیدم و آشفته ام و اطرافیانم آشفته از خواب های من که مثله پازلی کنار هم قرار می گیرند،،خواب بد را برای خواهرم تعریف کردم تا خودم سبکتر شوم ولی دل خواهر شکست چون که بیشتر از همه ما مادری کرده برای مادر!
خسته شده از کار و مریض داری و بچه داری،منم که برایم نامه آمده از دانشگاه برای غیبت های زیادم و باید بروم برای تعهد دادن...
خلاصه که همه ما گرفتاریم.
از خودمان خجالت می کشیم...
یکی ازتون بپرسه که اگه مادرتون بعد مرگ دوباره زنده بشه چیکار می کنید؟
شاید بگید که همه زندگییتونو براش می ذارید ولی اغراقه... دوباره کاسه چه کنم چه کنم دست می گیرید که حالا کی مواظبش باشه ، اگه هم سره پا بشه دوباره گرد و غبار فراموشی روی ذهنمون میشینه و مادر تاریخه قبض آب و برقش می گذره و کاغذ به دست ازین سازمان به اون سازمان راه میفته تو کوچه خیابون!
تلخه مثله خیلی از واقعیت های دیگه زندگیه نکبتی ما.
آهسته باز از بغل پله ها گذشت در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه او مرده است و باز پرستار حال ماست ...