نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن

یاس گفت حیفه این آلوئه ورا با این گلش بیرون باغچه.

برای دل بچه و شاید خودم

بوته ها رو کشیدم تو باغچه و کنارشون خاک ریختم.

تیغش دستم رو خراش می داد.

بعضی برگها نصف می شد و روی خراش های دستم صمغ می گذاشت.

مرهم زرد روی خراش دستم ...

شیر آب رو باز کردم.

دوباره جان می گیرند.

گیاه صبوری است.


برچسب‌ها: خودم, باغچه
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۹/۲۹ساعت 12 PM  توسط نگار  | 

ورنه به شکل شیرین شور از جهان بر آری

حالشان را پرسیدم.

چیزی نگفتم.

بهتر که چیزها نگفته بماند.

هیچ کس را مرهم به دست پیدا نخواهی کرد.

نهایت خوبی که پیدا شود اندکی نمک در مشت دارد که گهگاه بر زخم بنشاند.


برچسب‌ها: خودم, دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۹/۲۱ساعت 3 PM  توسط نگار  | 

که گنجی بودم و قارون نبودم

دخترک 5 سال و 4 ماهه من؛

مشق هایش را با مشقت می نویسد...

داستان حروف الفبا را باید زود از ذهنش قاپید.

امتحان کتابpocket 1 رو خوب می دهد و تیچر می گوید این بار بهتر از همیشه بود!

از ذوق پر می شوم ؛می گویم بزرگتر شده است خوب!


برچسب‌ها: دختری, مدرسه
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۹/۱۸ساعت 12 PM  توسط نگار  | 

خوب که برف آمد

برف سر صبح را دوست دارم.

بکر و پانخورده.


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۹/۱۷ساعت 9 AM  توسط نگار  | 

سقف آسمان کوتاه

اگر تو تمام وجودش بودی...

خودت سرانگشتی حساب کن؛

چند ساله بی وجودی است او؟


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۹/۱۶ساعت 8 PM  توسط نگار  | 

رویای باغ در نیمه شب

ضمیر ناخودآگاه...

بخوان حقیقت خودآگاه!

این حقیقت کتمان شده دلش پرید...

خانه اش را جا گذاشت.

شب هنگام روح را دست گرفت و برد.

به آشیانه ی 6 سال عمرش در اهواز.

همان مسیر همیشگی را ایستگاه به ایستگاه رفت.

تو بخوان زیارت شهر...

اینقدر شیرین و دلچسب بود که وقتی بیدار شدم خودم را نکوهش کردم که چرا زودتر به یار دیرین سر نزده بودم.

شهر دوستم بود...صدای پرنده های حیاط خوابگاهمان صبح از حیاط خانه می آمد...

وقت است که ابرها را زیر پاهایمان بگسترانیم.


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۹/۱۱ساعت 12 PM  توسط نگار  | 

آدمیزاد آنکه بر همجنس خود می تازد و می دهد او را بر باد

دختری هر دم هوس می کند...

یکبار میگه کاش ماهی بودیم تو دریا شنا می کردیم.

یکبار میگه کاش پرنده بودیم...تو هوا پرواز می کردیم؛

گاهی هوس می کنه تا شتر مرغ باشد و با پاهای بلندش از همه سریعتر بدود.

و هر بار من دلداری اش می دهم که نه دختر جان

آدمیزاد موجود برتری است و به مغزم فشار میآورم تا برتری هایش را به دیگر جانوران بیاد بیاوریم و توجیهش کنم...

ولی هر بار تو دلم با خود می گویم:

از کجا پیدا که اگر ماهی و پرنده و شتر مرغ بودیم خوشبخت تر نبودیم.

آدمیزاد ها از عجیب ترین جانوران و گاه بی رحم ترینشان هستند.


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۹/۱۰ساعت 8 PM  توسط نگار  | 

در میان شما کسانی هستند که از بیم تنهایی به پرگویان پناه میبرند

پیامبر و دیوانه می خوانم.

جبران خلیل جبران.

نمی دونم چرا تا حالا نخونده بودمش.

چند تا کتاب خوندم.

مادام کاملیا...تو گروه کلی ازش درس عبرت گرفته بودن نمی دونم چرا؟

ماجرای یه زن بدکاره است!

عقاید یک دلقک بد نبود...زمان را می برد به شرایط اعتقادی و سیاسی آلمان در جنگ جهانی دوم.

و رمان کوری که مثل تله توش گیر افتادم...

از یک طرف کسل کننده است و از یک طرف دوست ندارم کتاب رو نیمه رها کنم.

خلاصه باهاش چند هفته است مشغولم😕


برچسب‌ها: رمان, مادام کاملیا, عقاید یک دلقک, کوری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۹/۰۸ساعت 11 PM  توسط نگار  |