رویای باغ در نیمه شب
ضمیر ناخودآگاه...
برچسبها: خودم
بخوان حقیقت خودآگاه!
این حقیقت کتمان شده دلش پرید...
خانه اش را جا گذاشت.
شب هنگام روح را دست گرفت و برد.
به آشیانه ی 6 سال عمرش در اهواز.
همان مسیر همیشگی را ایستگاه به ایستگاه رفت.
تو بخوان زیارت شهر...
اینقدر شیرین و دلچسب بود که وقتی بیدار شدم خودم را نکوهش کردم که چرا زودتر به یار دیرین سر نزده بودم.
شهر دوستم بود...صدای پرنده های حیاط خوابگاهمان صبح از حیاط خانه می آمد...
وقت است که ابرها را زیر پاهایمان بگسترانیم.
برچسبها: خودم