نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

حاصل خیره در آینه شدن ها

دوباره گذارمون به مهد کودک افتاد؛

یاس جلو جلو میرفت و دستم رو میکشید

گفت مامان راست گفتی!

گفتی هر وقت از مهد بری دلت واسش تنگ میشه.

 


برچسب‌ها: دختری, مهد کودک
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۳۰ساعت 12 PM  توسط نگار  | 

تو بجوش...

من دبه ای از دلخوشی هم که برایت کنار بذارم

تو قصد نوشیدن ته جام تهی من می کنی...

(آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش)


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۳۰ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

روحتان را نوازش میدهم

چند روز پیش

یاس داشت با بچه های همسایه دنبال جوجه ها میکرد

بعد اومد پشت پنجره آشپزخانه

داد و بیداد

مامان ساره...

مامان ساره

نگاهش کردم دیدم جوجه بیچاره رو از یقه گرفته

گفت بیا آوردم نازش کنی...

به دوستام گفتم مامانم جوجه دوست داره!

یعنی تا بناگوش از خجالت سرخ شدم...

....

کاشف به عمل اومد یکی از همسایه ها قفس های بزرگی در باغچه خانه اش درست کرده

عکس هاش هم مستند نگه داشتم

کلی پرنده های مختلف نگه داری میکنه

یه جورایی گوشه ای از باغ پرندگانه؛یه خروس هم داره تا غریبه وارد حیاط میشه آواز سر میده.

دنبال راهی بی سر و صدا برای سرک کشیدن خودم و یاسی هستم.


برچسب‌ها: خودم, دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۲۵ساعت 10 AM  توسط نگار  | 

بی مضایقه آواز می خواند

به جنگ فکر میکنم

و به عدد مردها


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۲۴ساعت 9 AM  توسط نگار  | 

پشت پرچین اردیبهشت منتظر خواهم ماند

این ماه؛

من در گذشته خواهم زیست.

دنبال باد خواهم دوید

و غرق خیال خواهم شد

اردیبهشت است.


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۲۴ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

امروز همه عرش زمین زیر پر ماست

از موفقیت های اخیرم

اینکه؛

بالاخره ماست زدیم و گرفت!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۲۲ساعت 10 PM  توسط نگار  | 

روز دگر به ساز و سرود

فرشته های زمینی

از پله ها بالا می روند

پایین می آیند

در حیاط می دوند

بازی می کنند

من و پرستوی مدرسه

انرژی میگیریم و زندگی می کنیم.

پشت در کلاس پرستو خانه ساخته.


برچسب‌ها: دختری, مدرسه
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۱۹ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

غزل برای درخت

بهش قول داده بود که دوباره از شاهتوتهای حیاطشون برای دختری بیاره.

خودش و ما که یادمان نمونده بود.

ولی دختری حواسش بود.

وقتی دید خبری از توت نیست رفت و تو دفترش نقاشی کشید.

یه دختری که ناراحته و یه ظرف توت...

گفتیم این چیه؟

گفت این نی نی ناراحته

میگه من توت میخوام.

...

صبح کاسه پر از توت خودش رو به من رسوند!


برچسب‌ها: دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۱۸ساعت 4 PM  توسط نگار  | 

و من برای تو خوشبختی ات را آرزومندم

خوشبختی یعنی شاخه ی خشک نهال های باغچه ات پر از برگ های نو شوند؛

بوته ی گل سرخت غنچه های ریز و درشت بدهد.


برچسب‌ها: خودم, باغچه
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۱۶ساعت 2 PM  توسط نگار  | 

هر که پرسید کجا رفت،بگو بی خبرم

جریان طبیعی و تاریخی بشریت دلالت بر این امر کند که

با گذشت سال ها داستان های بیشتری برای تعریف کردن ابنای بشری به جا می ماند

مرا جا مانده ی این جریان بدان!

پلی به نوشته ای در سال های قبل و زمان حال هم که بزنی

خواهی یافت که میل به سکوت در من رشد وحشیانه ای داشته.

جملات که کوتاه می شوند...


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۱۵ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

خوش آن ساعت که نشیند دوست با دوست

داستان پیک نوروزی دختری امشب تموم شد؛

بالاخره...

آخرین تکلیف هم تعریف یه داستان بود

داستان قطره که سفر میکنه از دریا و به دریا برمیگرده

و یاد گرفتن یه بازی محلی

تو این قضیه مونده بودیم که بازی محلی ما چی بود

سرچ کردیم و اولین گزینه هفت سنگ بود

یادتوپ بازی افتادم

یه توپ سبز روشن داشت؛

توپ محکمی بود و ضربه های کاری میزد به سنگها.


برچسب‌ها: دختری, مدرسه
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۱۴ساعت 11 PM  توسط نگار  | 

گر چه سالی گذشت

خوبی امروز

به خوبی خودت بود دریا !

کنار ساحل دوست داری همه ی عزیزات کنارت باشن و از شکوه دریا لذت ببرند.

خوب...امروز عزیزانی کنارم بودن

جای تو سبز عزیز!


برچسب‌ها: خودم, برادر
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۱۲ساعت 9 PM  توسط نگار  | 

ای شادی آزادی،روزی که تو باز آیی

بهش گفتن

عزیزم بشین سر پیک نوروزی ات

امتحان زبانت هم که فراموش نکردی

دو روز دیگه امتحان داری

میگه؛ول کن بابا

بذار امروز آزاد باشیم.

هیچی...

الان داره با دختر خاله اش خرچنگ بازی میکنه.


برچسب‌ها: دختری, مدرسه
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۱۲ساعت 12 PM  توسط نگار  | 

چو رودکی شوی و همچو شعر تر بروی

گفت عمر سفر کوتاهه...

جمله اش بوی حسرت میداد.

راست میگه

بچگی ها که آدمهای اطرافمان مهربونتر بودن

و پایمان به رزو هتل و بلیط برای سفرها وا نشده بود

با ماشین خودمان میرفتیم خانه ی اقوام

هر کدام روی گشاده تر...سهم میزبانی اش بیشتر.

حالا سفرها روح قدیم را ندارد.

....

بد هم نشد

چند روزی بعد از کار در خانه به رویم باز شد

بوی غذای تازه و چای آماده

باخوشحالی بچه ها به استقبالم آمد.

حیف که عمر سفر کوتاهه...

 


برچسب‌ها: خودم, دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۱۱ساعت 10 AM  توسط نگار  | 

می روم در ایوان

تازه دارم به ارزش جملات قصار پی میبرم.

به دل خوشی های کوچیک آدمها ناخنک نزنید!

اینم از اولین جملات قصار بنده.

 


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۱۱ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

محترم دار به جان

روز هشتم ؛

من سراغ تک وبلاگ باقیمانده از عهد قدیم وبلاگ نویسی می روم.

انگار که به ساز نوای استاد بنان گوش سپرده ام...

باز زرمان خواندم.


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۰۸ساعت 11 PM  توسط نگار  | 

پس خیالی نیست

در هفتمین روز سال 95 نوع شمسی؛

دلم خواست یک گوسفند دریایی باشم تا موجودی به نام انسان 

واقعا ...


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۰۸ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

بوی نوروز به کام دوستان

خوب بود...

تا قبل اینکه سر پیچ تندی لاک پشت ها چپ کردن و آب درون ظرفشون روی کفش و لباسم ریخت...

واقعا خوش گذشت؛باهاشون کلی عید دیدنی رفتیم!


برچسب‌ها: دختری, لاک پشت
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۱/۰۴ساعت 9 PM  توسط نگار  |