حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿
نهال بی ثمر دارد جدایی
که مرگ بی خبر دارد جدایی.
اگر بدانی!
دگر بمانی...
اخیرا بارها گفته.
یعنی آروم میشینه و زل میزنه به چشمهام
میگم چی شده؟
میگه خیلی صبور شدی،نمی تونم وصف کنم...خیلی!
میخندم.به خودم نمی گیرم
میگم مجبورم شاید.
برایش خوانده ام:
سپر تیر قضا غیر مدارا چه کنیم؟
به تعبیر خودش دیوید دوست داشتنی کودک مورد نظر خود اوست.
کتاب و جریانات آن به زندگی شخصی چارلز نزدیک بوده.
این سومین رمان چارلز هست که به زبان انگلیسی خواندم.
تنها یک جمله در مورد رمانهای چارلز میتونم بیان کنم که ساخت فیلم و انیمیشن از آثار این نویسنده بزرگترین ناحقی در مورد آثار اوست.
تنها باید خواند...خواند و غرق شد...لذت برد.
این نامه را از آخرین آذر من بدون تو مینویسم در حالیکه صدای قطره های باران پشت پنجره موسیقی عجیبی می نوازد.
پسرکم...
آذر ماه عجیبی است
مثل بارش این باران
شب تا صبح بیدار بودم
فقط چند قطره بارید
صبح خبری از بلبل ها و گنجشکها نبود
به گمانم دست آذر برایشان رو شده.
بعد رگبار زد
اندکی گذشت و نم نم باران برگهای سبز روشن درختها را نوازش میداد.
صدای موسیقی به اوج می رسد و به ناگاه حرکات دست رهبر ارکستر کند و کند تر میشود.
موسیقی ملایم میشود و به جان مینشیند.
پسرکم...
نمی دانم در سفر تولدت آخرین ایستگاه کدامست
شاید قبل رفتن آذر مسافرتمان به پایان رسید.
فکرش را بکن
میشوی پسرک آذری من
همان قدر جذاب...مثل رگبار آذر ماه
همان قدر ملایم
مثل نم نم باران هایش!
هنوز هم می بارد.
...
میگه مامان یکی از بچه ها تو حیاط داشت دعا میخوند تا بارون بیاد.
فکر کن صدایت صور اسرافیل بود.
نخست بار مرا میراند.
بار دیگر زنده ام کرد.
که هرگز نمیرد.
بی دلیل هم نمی گم،راستش میترسم هم که پیگیر ماجرا بشم.
میگه اینقدر فکرهای منفی نکن.
خوب...
شاید بی خوابی بیشتر روی اعصابم راه میرود
و هر دم از این در و آن ور بلای تازه تری میرسد.
نابودم
کاش بخیر بگذرد
زودتر بگذرد...
پ.ن:حال و روز خانم کارمند سالن ورزشی هم مثله خودم بود.
فکر کنم همه همینجوریا میشن!
هر وقت من رو گیر میاره سر حرف رو باز میکنه.
با این که فاصله ی من و تو سه لایه ی ظلمات هست.
اندکی پوست !
همچین دیر باوری هستم من.
پسرکم؛
شب خوش
مامان شب ها بارون میاد؟
گفت نه...نه اینجا شاید شمال بیاد.
گفت این بچه هام دیوونه اند گفتن شبا که ما خوابم بارون میاد.
دلم براشون سوخت.
گفتم ایشالله بارون بیاد تا بچه ها خوشحال شن.
قبلش گفته بود دوستام گفتن فردا چتر بیاری بارون میاد.
یاد خودم افتادم
روز برفی
چکمه بلند لاستیکی رو پوشیدم.
از توی تونل برفی کوچه رد شدم تا برم مغازه اخوان مداد بخرم.
روی پشت بام آدم برفی درست میکردیم.
الانم گمانم پشت در خانه ولایت برف تلمبار شده.
ماشین هایی که دیر جنبیدن تو پارکینگ طبقه پایین موندگار شدن تا برف و یخ آب شه.