نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

در دولت یار آخر شد

دختری برگشت سر کلاس.

ما هم همراهیش کردیم.

شیرینی به دست.

داستان کوتاهتر و زیباتر از تمام گمانهایم تمام شد.

خدایا شکر!


برچسب‌ها: دختری, مدرسه
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۹/۳۰ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

نهال بی ثمر دارد جدایی

قرار شد که یکجا نشینیم.

نهال بی ثمر دارد جدایی

که مرگ بی خبر دارد جدایی.

اگر بدانی!

دگر بمانی...


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۹/۲۴ساعت 9 PM  توسط نگار  | 

شاهزاده فصل ها

ماشین که روی برفها ایستاد گوشی رو سریع داد دست همراهمان 

فرصت کمی داشتیم که کنار هم بایستیم

اولین قاب سفید پاییزی مان را عکس بگیریم

چند لحظه کوتاه

برای اینکه سرمای برف پاییزی روی پیشانی طفل کوچکمان نشیند.

آن پسر آمد...

آن پسر در برف پاییزی آمد.


برچسب‌ها: خودم, همسری, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۹/۲۰ساعت 1 PM  توسط نگار  | 

ما ز سرما به کنجی نگریزیم چه کنیم

صحبت یکی دوبار نیست.

اخیرا بارها گفته.

یعنی آروم میشینه و زل میزنه به چشمهام

میگم چی شده؟

میگه خیلی صبور شدی،نمی تونم وصف کنم...خیلی!

میخندم.به خودم نمی گیرم

میگم مجبورم شاید.

برایش خوانده ام:

سپر تیر قضا غیر مدارا چه کنیم؟


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۹/۱۲ساعت 10 AM  توسط نگار  | 

دیوید کاپرفیلد

رمان چارلز دیکنز

به تعبیر خودش دیوید دوست داشتنی کودک مورد نظر خود اوست.

کتاب و جریانات آن به زندگی شخصی چارلز نزدیک بوده.

این سومین رمان چارلز هست که به زبان انگلیسی خواندم.

تنها یک جمله در مورد رمانهای چارلز میتونم بیان کنم که ساخت فیلم و انیمیشن از آثار این نویسنده بزرگترین ناحقی در مورد آثار اوست.

تنها باید خواند...خواند و غرق شد...لذت برد.

 


برچسب‌ها: دیوید کاپرفیلد, چارلز دیکنز
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۹/۱۰ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

در باغ بامداد

تکالیف یاس وقتگیره. 

دخترکم داره کم کمک باسواد میشه.

خوبه...

راستش داشتیم فکر میکردیم قبل یاس چه جوری زندگی میکردیم.

این را من می گویم که گوشم از سحر به آوای بلبل خانه باز می شود...دلم گرم میشود تا شب که در آغوشم آرام بگیرد.


برچسب‌ها: دختری, خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۹/۰۸ساعت 10 PM  توسط نگار  | 

نامه ای از آذر

سلام

این نامه را از آخرین آذر من بدون تو مینویسم در حالیکه صدای قطره های باران پشت پنجره موسیقی عجیبی می نوازد.

پسرکم...

آذر ماه عجیبی است

مثل بارش این باران

شب تا صبح بیدار بودم

فقط چند قطره بارید

صبح خبری از بلبل ها و گنجشکها نبود

به گمانم دست آذر برایشان رو شده.

بعد رگبار زد

اندکی گذشت و نم نم باران برگهای سبز روشن درختها را نوازش میداد.

صدای موسیقی به اوج می رسد و به ناگاه حرکات دست رهبر ارکستر کند و کند تر میشود.

موسیقی ملایم میشود و به جان مینشیند. 

پسرکم...

نمی دانم در سفر تولدت آخرین ایستگاه کدامست 

شاید قبل رفتن آذر مسافرتمان به پایان رسید.

فکرش را بکن

میشوی پسرک آذری من

همان قدر جذاب...مثل رگبار آذر ماه

همان قدر ملایم

مثل نم نم باران هایش! 


برچسب‌ها: عزیز دلم, آذر ماه
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۹/۰۶ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

ز باران کمی بیاموزیم

دیشب بچه ها خواب بودن که باران بارید.

هنوز هم می بارد.

...

میگه مامان یکی از بچه ها تو حیاط داشت دعا میخوند تا بارون بیاد.


برچسب‌ها: دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۹/۰۴ساعت 11 PM  توسط نگار  | 

من از یادت نمی کاهم

خوب ...

فکر کن صدایت صور اسرافیل بود.

نخست بار مرا میراند.

بار دیگر زنده ام کرد.

که هرگز نمیرد.


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۹/۰۴ساعت 11 PM  توسط نگار  | 

تازه تری میرسد!

بهش گفتم فکر کنم فلان مرض روگرفتم.

بی دلیل هم نمی گم،راستش میترسم هم که پیگیر ماجرا بشم.

میگه اینقدر فکرهای منفی نکن.

خوب...

شاید بی خوابی بیشتر روی اعصابم راه میرود

و هر دم از این در و آن ور بلای تازه تری میرسد.

نابودم

کاش بخیر بگذرد

زودتر بگذرد...

پ.ن:حال و روز خانم کارمند سالن ورزشی هم مثله خودم بود.

فکر کنم همه همینجوریا میشن!

هر وقت من رو گیر میاره سر حرف رو باز میکنه.

 

 


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۹/۰۴ساعت 10 AM  توسط نگار  | 

سی و شش هفتگی

بیشتر از آمدنت منتظر رسیدن لباسهای بافت تو و خواهرت هستم.

با این که فاصله ی من و تو سه لایه ی ظلمات هست.

اندکی پوست !

همچین دیر باوری هستم من.

پسرکم؛

شب خوش


برچسب‌ها: عزیز دلم, سی و شش هفتگی
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۹/۰۴ساعت 10 AM  توسط نگار  | 

تو شکر چنین چرایی؟

بعد از شب بخیر پرسید

مامان شب ها بارون میاد؟

گفت نه...نه اینجا شاید شمال بیاد.

گفت این بچه هام دیوونه اند گفتن شبا که ما خوابم بارون میاد.

دلم براشون سوخت.

گفتم ایشالله بارون بیاد تا بچه ها خوشحال شن.

قبلش گفته بود دوستام گفتن فردا چتر بیاری بارون میاد.

یاد خودم افتادم

روز برفی

چکمه بلند لاستیکی رو پوشیدم.

از توی تونل برفی کوچه رد شدم تا برم مغازه اخوان مداد بخرم.

روی پشت بام آدم برفی درست میکردیم. 

الانم گمانم پشت در خانه ولایت برف تلمبار شده.

ماشین هایی که دیر جنبیدن تو پارکینگ طبقه پایین موندگار شدن تا برف و یخ آب شه.

 

 


برچسب‌ها: خودم, دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۹/۰۲ساعت 11 PM  توسط نگار  |