مهمان چای سرد کسی باشم
ادامه داره.
متأسفانه!
از ظهر هنگ کردم.
خوبی کنی.
بدی ببینی در حد تیم ملی.
بدی ببینی وآبروت هم در معرض چپاول!
هی روزگار نامراد!
مردم ناسازگار!
برچسبها: خودم
حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿
ادامه داره.
متأسفانه!
از ظهر هنگ کردم.
خوبی کنی.
بدی ببینی در حد تیم ملی.
بدی ببینی وآبروت هم در معرض چپاول!
هی روزگار نامراد!
مردم ناسازگار!
برا گرم کردن سر بنده هنگام امور آشپزخانه.
خوبه.الان رادین رو صندلی غذا پستانک به دهن شهرزاد میزنه.
حال من که با دیدن ریخت این بازیگرای پرافاده با خزعبلاتی که روز و شب در پیج هایشان می جوند نامرتب می شود.
فیلم هایی که آخرش حتما خیانته.
بی خیال!
یه کلیپ کوتاه دارم از آقا محسن حججی؛ نازدونه پسرش میخنده.
شیرین میخنده،اونم با لهجه شیرینتر خداحافظی ازش میکنه.
شده قرص مسکن من.
الانم دنبال مسکنم!
به قول آجی یاس، عشق مامان
امروز ۱۰ ماهش تموم شد.
ماه پر درد و تب دندان تموم شد و رفت.
دندان ششم برای بیرون نزدن از لثه همچنان مقاومت میکنه.
گل پسر این ماه زندان دار شد.
زندان رادین که با خلاقیت باباش درست شد و مبل ال رو دور چید ؛ جلو تلویزیون هم گرفت و فقط یک راه در رو دارد که عصرها با بالش مادر خسته ی نصفه خواب و بیدار قرق می شود.
پسری روی صندلی غذا میشینه و بعد از احساس سیری پیش بند رو می کنه و باقی غذاش رو با حوصله میریزه زمین.
وقتی دقت نداریم و عصبانیش میکنیم میشه یه گربه ی عصبانی و نفس های پر صدا با حالت خنده دار لب و بینی درست شکل گربه جان از خود صادر می کنه.
در پایان ۱۰ ماهگی فندق بانمکی شده پسر جان :)
تکه مقوایی را تاب میداد کنار صورتش.
خبری از پاییز نیست.
بندر داغ بود.
تو اگر رفتی خیابان زرد و نارنجی پاییز
پایت را روی برگهای خشک گذاشتی؛
نرمی هوای پاییزی را بوییدی
سلام من را هم برسان.
بلور پیشانیت بلند!
از پنجره ی آشپزخانه؛
گربه ی زرد و نارنجی لم داده بود روی علف های زرد شده ی پای درخت کاج.
پرده دوم:
از همان پنجره
کبوتر وحشی خانه مان درون حیاط آسوده قدم میزد.چند گنجشک کنارش مشغول خرده های سفره همسایه بالایی بودن که سر داده بود پایین!
خوب نگاه کردم،خبری از گربه لای علف ها نبود ...
و هیچ کدام از تقدیر باخبر نبودن!
اینم از خاصیت داشتن بچه مدرسه ای می باشد.
گفت زنگ بزنم حمزه بیاد دنبالمون فرودگاه.
گفتم نمی خواد،بذار بنده خدا مجلس عزاداریش رو بره.
تاکسی های فرودگاه راننده هاش عرب اهل تسنن هستن.
مثل ما که مراسم ندارن.
اتفاقا راننده تاکسی عرب بود.
اهل تسنن.
گفت من صبح نیومدم.ما روز عاشورا تاسوعا روزه میگیریم.
همسری گفت قبول باشه.
گفت از شما هم قبول باشه.
حسن و حسین سید اهل بهشت هستن.
خلاصه داستان این بود.
منظور رو نمی دونم!