حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿
تجربه جالبی بود.
یهو از گرد و خاک این روزهایمان وارد ابرهای سفید شدیم.
زیباکنار پشه ناکی بود.
تالاب انزلی که بیست سال پیش رفته بودم رو زیباتر دیدیم.
ماسوله رفتیم برای یاس جالب بود کوچه هایی که بام بودن.
مار آبی،پرندگان تالاب غازیان و اسب های ایستگاه آخر...
فقط ما و خانواده همکار همسری تو مجتمع بودیم ؛سوت و کور.
خانواده ی شیرازی و دلنشینی بودن که دخترهای دوقلوشان همبازی یاسی شدن و پسر کوچولوشون دوست رادین.
حیف است که یادی نکنم از رضا بوستانی با ماشین دنای سفید که شد رفیق گل پسر😎
از برکات سفر رسیدن دختری به اسب سواریش در انزلی بود که هفته قبل به خاطر باد و بوران پولادکف کنسل شده بود.
حالا سفارش داده که براش اسب و مار آبی بگیریم ☔🌂🍃
....
خرماهای حمزه رو از فریزر در آوردم.
سحر با این باقلواها سحری میشه خورد.
آنها که می نویسند
نوشته را ته چاه می اندازند
نه نگران از نظری
نه بیم از قضاوتی
خوب بهتر ،دنیای بی قاضی دنیای جالبی هست.
برای خودت و دلت و خاطرت قلم بزنی.
...
گل پسر هفده ماهه شد.
قلمروش بزرگتر شده.
دوچرخه دختر همسایه رو می خواست.
دختر جان که دوچرخه رو از دستش بیرون کشید
چند تا جیغ بنفش زد سر دختره.
طفلک عقب کشید و هاج و واج مونده بود.
بعله...این چهار واحد نیاز به یه گل پسر داشت تا دخترا رو بشونه سرجاشون!
اگر بنا بود شیئی باشم دوست داشتم
پلی چوبی و قدیمی باشم
با سرودهای باد در درونم
یک سو به دشتی پر از لاله و سرو
سویی دیگر به کنار رودی پر آب
تو؟
تو را نمی دانم
کاش نخواهی دیواری باشی
سنگی و بی جان!
خواستیم تا نرفتی بریم سفر
سفر جان جایی دلچسب
بعد نگاهی انداختیم به تقویم
تقویم ما
۳ خرداد ماه چهلم آقاجان
۷ام خرداد سالگرد مادر همسری
بعله
ازین به بعد ما بهشت زهرا سرمان شلوغه
مامان منیژه
آجی نیره
مامانی
آقا جان عزیز...
هی...
آقا جان پارسال سر سالگرد مامان منیژه
گفتم خوبی آقا
گفت وقتی خوبم که اون زیر باشم
قبر رو نشون داد
عمر دراز هم بدیش تعداد زیاد داغهایی هاست که باید ببینی
عمرت دراز و بی داغ دیدگی !
روزی دو نفر اینجا آنقدر عاشق هم بوده اند
که عطر حس شان در تاریخ پیچیده است...
من یک سیل زده ام!
یک ویران!
که تا وقتی غرق چشمان توست
هوای آبادانی ندارد.
...
نوشته های محبوبه را می خوانم
به روایت همسر یک شهید
بلباسی؛
اردیبهشت جان،
از قلب بعضی ملایم و بی صدا عبور کن...
یاسی با باباجان ریاضی میخونه.
من و رادین گوش میدیم.
ایشالله تا آخر کتاب با آرامش پیش بره.
من که بعد نیم ساعت فشار عصبی زد به ستون فقراتم و نخاعم تیر میکشید😂
ای خدا
امتحان دختری تموم شه قول میدم دیگه آدم خوبی باشم😅
دیشب خواب دانشگاه رو دیدم،امتحان داشتم و خسته و درس نخونده
به لنا گفتم از بچه داری و بی خوابی ذهنم کار نمیکنه.
اونم جواب سوال ها رو بهم گفت:)
گل پیچک، حسن یوسف یکرنگ و یکی دیگه که اسمش رو یادم رفت بپرسم ولی باید از دسته کاکتوسها باشه.
امیدوارم دوستای خوبی باشن.
یاسی میگه مامان تو گلدونات رو بیشتر دوست داری یا شمش طلا :)
مادر با جگر و اعصاب له شده
داستان روزهای هی...
میگه کاش من یه پرنده بودم و فرار میکردم
اصلا کاش یه پرنده ی پیفو بودم
پرواز میکردم و شکارچی منو میزد
روحم آزاد میشد!
سعی میکنم دستهایم را کنترل کنم تا به سمت گوش دخترجان نرود.
این نیز بگذرد؛ بازم هی...
طفلی معلم های بنده خدا که هر روز باید با این وروجک ها سر و کله بزنن.
نمی دونست باشگاه رفتنم بهانه است برای قدم زدن زیر این رگبار قشنگ
چتر رو برداشتم و زدم بیرون.
باران قطع شده بود و جوی های پر صدا و پر آب
قبل پایان کلاس رگبار باز شدت گرفت.
برای چند دقیقه صدای شدید باران از موسیقی کلاس جلو زد.
ترسیدم سیل شود و ببردمان.
اردیبهشت جان آرام باش؛
نرم ببار...
زود تمام نشوی!
سایه نخل ها و نارنج ها به زمین نزدیکتر شده.
اردیبهشت جان سلام
طبیعت هم که حال و هوایش بهتر باشد مهربانتر می شود:)