نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش   

گل پسر جان:

 

این بار برای پرواز صندلی جدا داشت.

به قول خودش:

آقا شدم ...جان جان شدم😍

...

حمید گفت عمه پارسالم بهمن خونه تون دعوت کرده بودی؛

گفتم چه خوب یادته،

گفت آره من یادداشت میکنم😘

...

نمایشگاه کتاب امسال به نفع یاس تمام شد؛

کلی کتاب خنده دار براش خریدیم.

پسری هم یه کتاب پارچه ای گرفت .

منم فقط یک کتاب :زندگی عزیز!

الان دوباره بساط پیتزای خانگی جور شده،

تا کی خدا بخواد و جناب جان جان اذن کتاب خواندن بدهند😚


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۷/۱۱/۲۵ساعت 10 PM  توسط نگار  | 

روزی آگه شوی از حال دلم ای صیاد

سه ماهه تهران نرفتم.

باباجون دیروز اسپلیت رو برامون روشن کرده تا خانه کمی از حالت انجماد خارج شه...

گفت تا نخود کشمش و آجیلی که بیرون یخچال مانده بوده یخ زده🙇

دارم به این فکر میکنم که کیسه های جارو برقی کجاست؟

بعد اثاث کشی تابستان هنوز خیلی چیزها پیدا نشده...

هی...


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۷/۱۱/۱۷ساعت 11 PM  توسط نگار  | 

ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

هفته ی بد بیاری رو به پایانه.

انشالله هفته بعدی به ازین باشد😋

به قول ریوندی به دنیا ور نرید😏

همسری امروز از سر انتقام با رییس می خواست حداقل یه عدم انطباق به ممیز بده ممیز نگرفت😝

همیشه ممیز دنبال عدم انطباق بود حالا ناز می کرد و نمی گرفت😏

دنیایی هست خلاصه هر چی بی خیالش شی بی خیالترت میشه🙌


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۷/۱۱/۱۶ساعت 11 PM  توسط نگار  | 

خورشید باش در مهربانی،زمین باش در فروتنی

قبل رفتن گفت مامان در دکوری رو باز کن.

باز کردم و مدالش رو که از گوشه ی قاب عکسش آویزان بود برداشت.

چپاند درون جیبش و دودید کوچه تا نشون دوستاش بده.

دختری صبح اولین مدالش رو از دست باباش گرفت.

باشد که مدالهای طلایی رنگش را ردیف بچینیم😍


برچسب‌ها: دختری, تیرو کمان
+ نوشته شده در  ۱۳۹۷/۱۱/۱۲ساعت 6 PM  توسط نگار  | 

ابرى كه در بيابان بر تشنه اى ببارد

گوشی ام فقط دستم بود.

سه مرحله خواهش و التماس و آخر گرو گذاشتن گوشی تو گیت تا به مامان برسم.

سه تا پرواز کیش ایر پشت سر هم بود و ترسیدم سردرگم بشه.

وقتی پیداش کردم پالتو به دست و با حوصله مشغول انتخاب صدف و ماهی بادکنکی بود.

بله مامان دنیا رو پیر کرده...هشت تا بچه بزرگ کرده هر چند آرام راه میره ولی دست و پاش از ما بیشتره.

موقع سوار شدن به اتوبوس خانم مهربانی کمکش کرد و جالب اینکه صندلی اش هم ردیف مامان بود.

خیالم راحت شد و رفتم.

امسال هم بهمن عزیز با مادر آمد🌹


برچسب‌ها: خودم, مادر
+ نوشته شده در  ۱۳۹۷/۱۱/۰۴ساعت 12 AM  توسط نگار  |