خانه ی دل را تکاند
خرداد خرامان میرود.
قبل آمدنش آرزو داشتم بخوابم و بیدار شم تا به آخر خرداد برسم.
چهار ساعتش را فقط نفهمیدم.
بعد اینکه به تکنسین گفتم سرم گیج میره زدی؟ گفت آره!
مثل فیلم ها بهوش اومدم.
لنز دوربین تار میشه و به زحمت واضحتر میشه.
گلدوزی اسب و سوار مشکی رنگ روی زردی تیشرت همسری که صدام میکرد.
ماه بود عجب ماهی.
دو تا پرونده مختومه داشتیم.
کلی مهمونی رفتیم و مهمونی دادیم
.مراسم سومین سالگرد گرفتیم با کلی مهمون و افطاری دادیم...
پارک ارم و باغ وحش رفتیم.
بیمارستان رفتم.
سه واحد هموگلوبولین از دست دادم.
هی...
به خیر گذشت شکر خدا.
دیروز بعد ۱۱ روز دوباره غذا درست کردم.
بازرس اومد و برام غیبت رد کرد.
گالان و سولماز کشتند و کشته شدند و حالا منتظر داستان یاشولی آیدین و آق اویلرم🙆
خرداد با کلی داستان پرونده اش داره بسته میشه😏
برچسبها: خودم, خرداد