قطار زندگی
تو مسیر شیرازم
تو قطار
همیشه یادم میاد که از تهران که میرفتم اهواز چقدر برام سخت بود...
چقدر نگران بودم که برگردم و مامان بابا نباشند.
حالا برمیگردم.
بابایی نبود که پاهای ضعیف و لاغرش رو ببوسم.
مامان هم با صورت لاغرش روی مبل نشسته بود و پای بلند شدن نداشت.
برای من راه آهن رفتن بوی پدر میداد که با هزار حقه پشیمونش کنم که با وانت خسته و دستهای زحمتکشش ساک سنگین منو بار نکنه و به زور ببرتم.
حالا...و
برگشتم...
چه برگشتنی
تو چمدان خلبانی کوچیکم تبلت رادین هست که با هزار ذوق و شوق براش آماده کرده بودم و گلس زده بودم و کیف پیدا کرده بودم و با خودم دارم برش میگردانم.
الیاف عروسک های یاس که بیشتر چمدانم رو گرفته بود زورکی دادم به زهره کوسن بدوزه.
دیگه تو چمدانم تکه های از هدیه های غنیمت از سفر مکه است که زهره و آمنه و سمیه داده بودم و مابقی اش به کوه دلتنگی برای بچه های هست که نخواستند مادر بیچاره اشان را ببینند که به امیدها پرواز کرده بود به سمتشان...