نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

سخنیم از برای گفتن نیست

دقیق تر که شدم دیدم برای همه ما همین است

چند سال که از فراق خانه پدری می گذرد تازه میفهمیم چه شد

چه جای گرم و نرمی بود

کجای دیگه دنیا بابا جلوت چایی بذاره و بعد بیاد از جلوت جمع کنه

مامانت چند مدل بپزه و تازه ایراد هم کنی

اونوقت که داستان رو میفهمی به این سادگی نیست

کوه حسرت جلوت سبز شده که دریغ از لحظه هایی که بدون اونها گذروندی 

...

بابا نشست جلویم.لاغرتر شده بود

برای اولین باز از دردهاش برام گفت

دو روزه فکر و خیال رهام نمیکنه 

...

دیروز تو ترافیک پسری خسته شد

رو کرد به باباش و به حالت خواهش گریه کرد و میگفت:

واوا..واوا...واوا...

خلاصه رفت روی پای باباش

در حالیکه اشک گوشه چشمش بود به من می خندید.

با پاهاش فرمون رو میچرخوند.

 


برچسب‌ها: خودم, پسری, پدر
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۲/۲۹ساعت 1 AM  توسط نگار  |