یه وقتایی حواسم نیست میگم خیلی دلم تنگه؛
امرور صداش ازم راضی بود
برچسبها: خودم, مامان
شکر خدا
امشب دلم براش یهووویی تنگ شد
غربته دیگه بعضی وقتا خیلی بیرحم میشه.
یاد شهریور۸۰ افتادم.
اولین بار که با مامان رفتم اهواز.
تو خوابگاه سال بالایی ها که تو نظرم غولهایی بی شاخ و دم بودن کنار تلفن کارتی ها هر و کر میکردن.
مامان نگاهی کرد بهشون و گفت
انگار نه انگار خانواده داشتن که ازشون دور شدن
عادت کردن.
عادت:
یکی از جنایتهای داستان زندگی همه ما بوده!
برچسبها: خودم, مامان