هیچیم و هیچکس نخرد هیچ را به هیچ
از رفتن ما کسی جز مال الله ناراحت نشد.
برچسبها: خودم
روز آخری که روبروی داروخانه پارک کردم حواسش بود تا منو نبینه.
انگاری ازمون دلخور بود.
فقط پیرمرد صاحب سوپری قدیمی سلام و علیک کرد.
اون هم سیگار در دست،کمی آن طرفتر از بطری های بنزین مال الله.
بگذریم.
حالا کل کل بچه های داروخانه تو گروه بعد روز سخت و پرماجرا جابجایی و عکس های یادگاریشون جالبه.
به همسری گفتم خوب اینجا یه مدت بیشتری بمونیم.
یاد بازار قدیمی شهر افتادم و شهری که در آب فرو رفته و حالا خیابانی ازش باقی مانده.
بعله...ما هم ماندگار نیستیم.
تازه آثار ما سست تر از پیشینیان شهر هست؛صاحبان گور دخمه ها...
برچسبها: خودم