خوشا صبح و خوشا من
اولین روز از یکسالگیت این طوری گذشت؛
برچسبها: خودم, پسری
صبح زود بیدارت کردیم.
یه صبح خیلی سرد پاییزی.
خوب، بعد مدتی بود که تو روشنی روز بیرون می بردیمت.
فکر کنم که خودت هم برات سوال بود که کجا داریم میریم.
چون با تعجب پرسیدی: چیه؟
برای خودت دست زدی و دل ما هم سوخت که مقصد چیز خوبی نیست.
هی...
واکسن یکسالگیت بود آن چیز!
قسمت خوبش وجود همکار قدیمی خانم بشکار بود که خودمان کشفش کرده بودیم.
در تزریق واکسن تخصص دارند ایشون.
واکسن ام ام آر بود برنامه امروز.
تزریق در دست نازنین گل پسر.
یه کوچولو گریه کردی و
در عوض کلی با چشمهای اشک آلود به بنده خدا خانم بشکار زل زدی.
فکر کنم اون روز دیگه دلش نیومد برای کوچولویی واکسن بزنه :)
برچسبها: خودم, پسری