آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
گفت نسخه رو ثبت سیستم کردم.
برچسبها: خودم, پسری
برو داروخانه وسایل مصرفی ما رو بگیر بیا.
تا رفتم و برگشتم کار تموم شده بود.
دختری و باباش بچه بغل رو صندلی جلو تریاژ نشسته بودند.
دست گل پسر آویز گردن داخل آتل گچی بود.
خوب...
گاهی دنیا اژدهای بزرگی میشه که دنبال شادی های کوچیک اهالیش میگرده.
یه ها میکنه و همه رو یه جا می بلعه.
هااااا
برچسبها: خودم, پسری