عاشق به ساده لوحی ما نیست در جهان
مثل هر سال گفت حتما هندوانه بخر؛برا اولین بار خریدیم.
حیف که فردا یلدای خودش تو بیمارستانه.
یلدا برای ما شب مهمی نبود، به تقدیر امسال تلخ شد!
...
ماجرای خوابهای زنجیره ای این دو هفته اخیر من داره جدی میشه.
هر روز صبح بعد نماز و قبل بیدار شدن!
دیشب خواب دیدم با خواهرجان بین الحرمین هستیم.
آنقدر باورنکردنی که خودم تو خواب برای اثباتش عکس میگرفتم.
آن شب خواب دیدم بابا جلوی در خانه زمین خورده و نمی تواند قدم بردارد،
از ترس حتی دنبال تعبیر هم نگشتم.
قبلترش عموجان خدا بیامرز به خوابم آمد و چه جوان و سرحال بود
گفت به یاس بیشتر توجه کن؛گفتم این کوچیکه خیلی اذیت میکنه فرصت نمی ده!
گفت می دونم!با یقین گفت و من فهمیدم احوال ما از گذشتگان مخفی نیست.
سعی میکنم تا حداقل یک بار روزانه با یاس نماز بخوانیم و امروز که من ناراحت بودم با اطمینان گفت:
من که برای مامان بزرگ بعد نماز دعا کردم.
برچسبها: خودم, از خوابهایم, یاس, مامان