زود آنچنان گذشت، كه تیر از كمان گذشت
ده دقیقه به ده مانده بود.
برچسبها: خودم, دختری
رادین هنوز سر میز صبحانه بود و من هم چای ام سرد نشده بود.
نگاه به پنجره کردم.
یاد خوابم افتادم؛ آقای اعتماد نیامده بود و ما هم یادمان رفت که بهش بگیم.
گفتم کاش مثل خوابم نیاد...سر ساعت ده اومد از پنجره قبل اینکه زنگ را بزند دیدمش!
فقط یک ساعتی ریاضی کار کرد و رفت.
تمام مینی کوکی های ظرف رو با آب و چای خورده بود😜
برچسبها: خودم, دختری