همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
چه غریب ماندی ای دل، نه غمی، نه غمگساری نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
برچسبها: خودم
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری دل من!
چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
...
از احوال پایان سال من فارغ از گردش روزگار!
برچسبها: خودم