نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

دیدار تو ازین جهان وز آن جهان به

فرحناز بود،سمیه عزیزی و خیلی های دیگه.

فرحناز دستم را گرفت.

انگار امتحان بود ...نه یک جلسه معمولی ...

امتحان روز آخر دنیا بود شاید هم این دنیا نبود.

من هراسان بودم... هنوز برای پایان امتحان آماده نبودم.

برای فرحناز تعریف کردم که گرفتار خداحافظی و دل کندنش هستم.

می دودیم و بین آدمها را میگشتم!

...

سومین کتاب فردریک بکمن هم تمام شد ، بریت ماری اینجا بود.

بر خلاف انتظارم آخرش فوق العاده بود.

خودمم فکر نمیکردم که بریت ماری صبح آخر بورگ را با ماشین سفیدش که در آبی داشت اینطور ترک کند.

چه کار خوبی کرد ، در خانه ای را نزد البته بریت ماری بچه ای نداشت و تنها به یک بالکن دلبستگی داشت !

ولی من بچه دارم و قرار است بالکنم هم بالکنی شود اساسی!


برچسب‌ها: خودم, فریدریک بکمن, بریت ماری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۹/۰۴/۰۳ساعت 3 PM  توسط نگار  |