امروز
اول صبح که یاس رو می بردم مهد گوشیم مرتب زنگ می خوره!
کیه؟
آقای دکتر و مثل همیشه ریلکس!
کجایی؟بازرس اومده؟
منم ازون ریلکس تر!
که گوشم گرفته و اصلا متوجه نمیشم کیه؟کیییییییییه!!!!!!!!
سینوزیتم داره خفم میکنه!
مردم از سردرد!امسال زمستان از خساستش فقط مریضی نصیبم کرد و بس!
ولی امروز روز خوبیه!انشاله!
بعد نوشت:
تو مسیر برگشت پرستار سابق یاس رو دیدم که با دخترش داشت می رفت خونه،یه بسته رشته آشی دستش بود.
همیشه این مسیر طولانی رو پیاده می روند ولی امروز بد جوری باد سرد و خشک می وزید،شاید ته دلش گفته بود کاش یکمی این مسیر نزدیکتر می شد که من جلوش سبز شدم و بوق بوق!
زن آبروداری هست یعنی من تا حالا دومیش رو ندیدم که این قدر سخت با زندگی بجنگه!
روز اولی که اومد وقتی رفتم به استقبالش باورم نشد که بخواد پرستار یاس بشه!
بعدتر که از قصه زندگیش بیشتر برام تعریف کرد که چه طور یه شوخی بی جای همسرش با یه تفنگ بی خشاب خاکستر به زندگی خودش و خواهرش پاشید، بیشتر دلم براش سوخت!
بهر حال بعضی ها اینجوریند و به قول خودش دنده فیل دارند!
دلم براش خیلی تنگ شده بود ولی فرصت کمی بود تا دلی از عزا در بیاریم و به یاد روزهای قبل با عجله ناهار بخوریم و یه دل سیر تعریف و درد دل کنیم!