نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

همه می خندیدیم

داشتیم دردسرهای عظیم می دیدیم.

فرهان تو بیمارستان قایم شده بود با پسر و زنش روبرو نشه ؛ماجرای روح دیدن ...همه از ته دل می خندیدیم.

تازه از شیراز بیرون زده بودیم و خرید کردن بودیم تا بدون توقف برای ناهار و خوراکی برگردیم.

همه داشتیم می خندیدیم...درست همون لحظه که کائنات به خنده ات پوزخند میزند و بهت میپره!

تصادف عجیبی بود...

مرد کلاه حصیری راننده پراید که ما بهش زدیم خندان بود.

هنوز هم خدا رو شکر میکنم که کلاه قشنگش بی سر نماند!!!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۴۰۲/۰۵/۰۹ساعت 8 PM  توسط نگار  |