همه می خندیدیم
داشتیم دردسرهای عظیم می دیدیم.
فرهان تو بیمارستان قایم شده بود با پسر و زنش روبرو نشه ؛ماجرای روح دیدن ...همه از ته دل می خندیدیم.
تازه از شیراز بیرون زده بودیم و خرید کردن بودیم تا بدون توقف برای ناهار و خوراکی برگردیم.
همه داشتیم می خندیدیم...درست همون لحظه که کائنات به خنده ات پوزخند میزند و بهت میپره!
تصادف عجیبی بود...
مرد کلاه حصیری راننده پراید که ما بهش زدیم خندان بود.
هنوز هم خدا رو شکر میکنم که کلاه قشنگش بی سر نماند!!!
برچسبها: خودم