ای صبر دلخسته از نفس های من بپرس
که چه سنگین می آیند و می روند
سینه ام سالخورده ای است صبور
نفس هایم شمرده در جا می زنند
گر چه کودکی هستی درمانده و بی طاقت
ببین که من در خامی تو چه چیز میبینم!
که صبر از سپهر برشده پرویزنی خون افشان
سهل است در جریده ی عالم دوام ما...
برچسبها:
خودم,
چهل سالگی
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۷/۱۰ساعت
11 PM  توسط نگار
|