نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

ایزد خواست

یک عدد تریلی و چند عدد سواری و ما نیز ...

پشت بلوک های راهداری ایستادیم به امید ورود به آزاد راه؛

دفعه پیش دیده بودیم همه از آزادراه می آیند و جاده قدیم خلوته گفتیم خوب چه کاری هست ما هم بریم ...خوردیم به بلوک های راهداری...

هوا تاریک شد .

اولین بار بود مجبور شدم مسیر آباده تا شیراز را تو تاریکی بیام ...

داشتم به این فکر میکردم که کابوس رانندگی در یک جاده شلوغ تو شب که چراغ های جلو ماشین های روبرو چشمت را امان نمی دهند به واقعیت تبدیل شد!

تو این یکساعت به نتایج فلسفی عجیبی رسیدم که آدمیزاد اگر مجبور باشه به هر بدبختی تن میده و یاد زباله گردها افتادم ،😂

بعد یکساعت طفلی شاهد با حال بدش نشست و نجاتم داد😇


برچسب‌ها: خودم, همسری
+ نوشته شده در  ۱۴۰۲/۰۷/۱۴ساعت 11 AM  توسط نگار  |