آبان خان
فکر کنم به درخت تنومند گل کاغذی حیاط رعد زد...
دقیقا صدای انفجار از حیاط اومد؛هنری جان به کنج قفس چسبیده بود و گوش هایش رو جمع کرده بود و فنچولی هم جیک نمی زد.
باران و تگرگ و رعد و برق.
تقریباً از همه در و پنجره های خانه به آسمان پر نور و وحشت نگاه کردم و تهش گفتم ای خدا یعنی میشه این بارون غصه های ما رو هم بشوره ببره!
برچسبها: باران