مرغ زیرک چون به دام افتاد تحمل بایدش
دخترک شیطون داروخانه ما
مبینا...داشت ادای استاد و خودش رو در می آورد.
می گفت: استاد روانشناسیمون تو مردمک چشممون زل میزنه و شخصیت شناسی میکنه.
چشمهایش برق میزد و شیطنت ازش میبارید.
تو دلم گفتم خدای مهربون تو رو برای این روزهای من فرستاده.
گفت: استاد بهم گفت تو معلم نمیشی ولی مشاور خوبی میشی!
به صورتش که نگاه کردم یاد فالگیرها افتادم...
گفتم خوب خانم مشاور حالا به چشم های من زل بزن و شخصیت شناسی کن!
گفت خانم دکتر شما ....خیلی مهربونی...البته گاهی از مهربونیت سواستفاده میکنند...و اینکه درون گرایی و ولی ارتباط هم برقرار می کنی...
گیس بریده دست هایش هم تاب میداد و تعریف میکرد و تا تشنه ام کرد مریض اومد...
دیگه از ادامه داستانش نپرسیدم...همین که جیک جیکی میکنه و فضای مرده این روزها رو عوض میکنه شکر خدا!
برچسبها: خودم, مبینا