تو روشنی قلب منی, خودم را به هدر نداده ام
دیشب برای خدیجه جان نماز شب لیله الدفن خوندم...
دیروز در بهشت الرضا همسایه عموجان شد.
همش یاد زیارت های همراه فاطمه و خدیجه بودم که عمو می بردمون.
خوب ... اولش گفتن وصیت داره پیش مادرش بره دروار...
در خیال , تصور من از گورستان سرد و خلوت روستایی که اجداد ما را در دلش جا داده خیلی مبهم و تاریک بود...اسم شاه صنم مادربزرگ جان و علی گل پدربزرگ جان ندیده مان روی سنگی تیره و کهنه...!
وقتی شنید اسم روستا را؛ گفت منم بیام!؟
گفتم بله بیا...و چقدر الان سرد است دروار.
گفتم کاش روز دفن برف هم ببارد.
چه زیبا می شود که سفیدی برف بیاید و روی همه سیاهی ها را بپوشاند...
.....
یارا تو روشنی قلب من هستی،🌾
تو که آرام و بی صدا مانند دانه های برف روی سیاهی های قلب تاریک من نشستی...
خودم را به هدر ندادم....الهی شکرت،🍂🌿
برچسبها: خودم, یارا