یادم تو را فراموش
خب یه سه سالی است که اردیبهشت دیگر جان نیست!
درست از زمانی که زخم کهنه یادت دلمه بست...
پوستش ضخیم شد و حالا اثر کمی از آن مانده که با گوشه ی آستینم
برای همیشه می پوشانمش!
و این که در سینه ام هیچ وقت دو قلب نتپید...
بله حکیم ... فلسفه ات را برای رها کردن و عقلانیت متصورت برای عافیت طلبی هایت را نمی شناسم و خودت هم دانستی که پای استدلالهایت می لنگید...
و البته که همه بهانه های نازیبایی بود تا اعتراف گرفتن مرا شاهد باشی
که حال من خوب است و طعم خوشبختی را چشیدم...!
اردیبهشت....دیگر جان نیست
و هیچکس در این شهر اجازه بردن یادت را ندارد.
یادم تو را فراموش !
برچسبها: خودم, یادم تو را فراموش