نه تو میمانی و نه اندوه!
خب امروز تولدم بود ولی روز من نبود.
صبح که دیدم بچه های داروخانه سعی داشتند سورپرایزم کنند خیلی خوشحال شدم.
تا ظهر هم سرحال و سرمست از چهل و یک سالگی جان
ولی از عصر ورق برگشت...
اضطراب و غم به خوبی جای شادی صبح را پر کرد.
الان هم از گریه خسته شدم مینویسم تا فراموش کنم این روز را...
این روز هیچ وقت به جان من ننشست.
کارت های تولد رادین را با یاس نوشتیم و در پوشه آبی کیفش گذاشتیم.
پسرکم این چند روز زیر لب برای خودش تولدت مبارک میخوند و دلم نیومد بیشتر ازین مهمونی تولدش را به فراموشی بسپارم.
برچسبها: خودم, پسری