دامش ندیدم ناگهان
روز پایانی سال باید برای خانه تکانی هم که شده می آمدم...
جانا اگر امسال تو را کنج طاقچه قلبم نداشتم اینجا نبود
برای که می نوشتم...
به امید چه می آمدم...
جانم خدا تو را فرستاد...چون روزگار مرا دید
تنهایی و بی همدمی...
روح مرا دید که بین زمین و آسمان معلق مانده...
جسم مرا دید که خود را به سختی از سمتی به سویی خودش را می کشاند.
من چه بودم جز حسرت...
چه بودم جز آرزوی مرگ و نیستی و خواب رفتن قبل از تونل های هر روزه ام در مسیر برگشت به خانه!
خدا تو را این گونه فرستاد برایم.
ای فرستاده ی خدا...ناسپاسی روا نیست جانم.
ببخش ...گاهی دلتنگی مروارید های اشک را در دستانم ...در چشمانت بر جا میگذارد.
جانا...
فراموش نکن
که من دوستت دارم.
برچسبها: خودم, یارا