من کوه شدم تا به تماشای تو بنشینم
از دیروز ...همش به این خیالم که یکسال گذشت از اولین تماس با شماره ات...
اگر به حساب و کتاب بشینم غمباد میگیرم که تو حدود ده سال پیش تر از کنارم عبور میکردی و من غریب مانده بودم.
و بعد یاد روزهایی می افتم که تنها دلخوشیم عکس های پروفایلت بود و آخر ذوقم یک عکس بیشتر و یک فیلم از بین پیج های زیادی که بخاطرت زیر و رو می کردم.
نفسم را حبس میکردم و آرامتر قدم بر می داشتم تا صدایت را از پنجره های کوچک سالن بشنوم و مطمئن شوم که هستی...میبینمت و چه سخت که تو حتی مرا نمی دیدی!
خب روا نیست که بگویم کاش روزی حال مرا درک کنی در روزهای غربت و صبر و سکوت ...چون هیچ روز سختی را برایت آرزو ندارم و بدان که من روزهای خیلی سختی پشت سر گذاشتم.
به خاطر تو دلی را به دریا زدم که از آب هم میترسید جانم!
برچسبها: خودم, یارا