خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
پیاده شدی و من پیچیدم به سمت خونه
هوای ماشین سنگین بود از عطر وجودت
من سرخوش...
به خودم آمدم که این عطر تو مهربونم که در مشام من پیچیده کسی را از وجودت خبر نکند.
شیشه های ماشین را پایین دادم و گرما و شرجی هوا پیچید در وجودم.
به خودم آمدم و جایت را چقدر خالی دیدم...
محمد حسین جانم گفته بودم که این دنیا چه جای بدی است ...چقدر بی رحم است که حتی عطر تنت را هم از من میگیرد.
یارای مهربانم ...دوستت دارم.
برچسبها: خودم, یارا