درباره ی رودی که تبدیل شد به یک جاده/خاطرات رمضان
البته مشکلی نبود بابت افطاری و سحری،غذایمان از سلف خوابگاه بود با کلیه متعلقات آن از قبیل زولبیا بامیه ،شیر و خرما و حلوا و ...
سختیش شاید همان سر صف سلف ایستادن بود و گرم کردن غذای سحری،دم کردن چای افطار و سحر.
رمضان مبلغ به خوابگاهمان می اومد و شفاف ترین خاطره ی من به خانم قربانپور بود که همسرشان هم مبلغ خوابگاه آقایون بودند،اتاقش ته راهرو ما بود و وقتی به خوابگاه می رسید صدای آرام بسم الله گفتن هایش راهرو را پر می کرد.
بسم الله گفتن های من هم یادگار حاج خانم قربانپوره!
تا نیمه های شب به اتاقش رفت و آمد بود به جز جلساتی که در نمازخانه و اتاق مشاوره خوابگاه داشت.
یه جلسه فوق سری هم با نوعروسان خوابگاه داشت که ما مجردها گوش هایمان تیز میشد و چقدر اتفاقات اون روزها هیجان های خاص خودش را داشت.
این زوج روحانی میانسال بودند و جالب آنکه بچه نداشتند و کلی عاشق هم و دانشجوها بودند.
چند سالی می آمدند و یک بار هم ما با اردوی دانشجویی رفتیم قم و استقبالمان آمدند.
پ.ن:سال اولی بودم و قبل نماز کتری رو گذاشته بودم روی اجاق و بعد نماز جماعت هم کلا یادم رفت که چیزی روی اجاق جامانده، پچ پچ بچه ها در راهرو یادم انداخت که سری هم به آشپزخانه بزنم و برای اولین و آخرین بار یک کتری را دیدم که کاملا به رنگ زرد تبدیل شده و می درخشد.
برچسبها: از کمد خاطراتم