نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

تن بیمار مرا با نفسش درمان کرد

دیروز دختری دفتر نقاشی رو گذاشت جلوم:

مامان قطار بکش

مامان آبجی زینبو ،منو

حالا بابا حاجی،پله برقیم بکش.

منم مثلا باباحاجی رو کشیدم که ایستاده بود روی پله برقی.

اخمش رفت تو هم که یعنی یه جای کار اشتباست:

بابا حاجی افتاد زمین رو بکش رو پله برقی .

  دختری داشت صحنه سازی می کرد،ما از قطار پیاده شدیم و بابا حاجی که دستش تو آتل بود تنها خواست بیاد رو پله که تعادلش بهم خورد.

کم صحبت شده بود ، ناراحت بود که دیگه تنهایی  نمی تونه از جا بلند شه.

  منم دلم گرفت گفتم امام رضا ما هر وقت حالمون بد بود اومدیم پیشت خوب شدیم حالا این پیرمرد رو آوردیم و دست شکسته شده وباله گردنش!

فردا که زنگ زدم گفتند آتلش رو باز کرده و دردم نداره.

پیش خودم گفتم شاید خورده زمین عصب دستش هم مشکل پیدا کرده و درد احساس نمی کنه.

عکس مجدد گرفت،خبری از شکستگی نبود.

اینو نوشتم که مناسبت داشت با روز میلاد و اگرنه ما از گذشته دل به محبت و کرم این خاندان بستیم.

 


برچسب‌ها: پدر
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۹/۱۹ساعت 2 PM  توسط نگار  |