نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

قصه ی غصه ی سرگشتگی انسان!

سر شب با خودم تو فکر بودم،خدایا اگه مرگ ناگهانی برسه ما با چه جایگاهی وارد برزخ می شیم.

قبل نماز صبح خواب دیدم تو سالن انتظاریم

یه عده رفتیم به یه سالن دیگه که شبیه موتور خانه بود و خیلی تمیز نبود.

پمپ بزرگی کار می کرد و ما بی هیچ آسیبی از کنارش رد شدیم.

انگار سالن برای غذا بود،یه مخزنی شبیه لوله بود که غذا بر می داشتیم.

من داخلش رو نگاه کردم و نان گردی برداشتم و با تعجب دیدم یه تکه بزرگی از همون پنیری که دوست داشتم داخلش بود و کلی پسته تازه و درشت هم کنارش ریخته شد.

خانم محجبه ای پشت سر من بود بهش گفتم که میتونی غذات رو انتخاب کنی.

نوشیدنی هم انواع مختلف بود و من شربت پرتقال برداشتم.

چند لقمه خوردم و دلم رو زد و به کنار دستیم گفتم غذای اینجا هم مثله هتله که زود دله آدمو می زنه.

ناگهان متوجه مردی با کت و شلوار شدم.

دقت کردم دیدم عموی خدابیامرز همسر برادرم بوده که با سرطان از دنیا رفت.

نزدیکش یه آشنای دیگه ای بود که به گمانم یکی از اقوام همسری بود که تازه فوت کرده.

یه لحظه به خودم اومدم و ترسیدم جیغ زدم و با گریه ازشون پرسیدم شما مردین؟

سرشون رو به حالت تایید تکون دادند.

اون لحظه فقط به یه چیز فکر کردم:

کاش من بهتر بودم و اگه اینجا برزخمه جای بهتری بودم.

کاش من رشد بیشتری تو زندگیم داشتم.

با ترس از خواب پریدم.

بدنم بی حس و فشارم پایین بود ، به اطرافم با دقت نگاه کردم تا ببینم روحم از بدنم جدا شده یا نه؟

با شک همسری رو صدا زدم و بهش گفتم اگه من زنده ام برام شیر و خرما بیار.

بقیه اش همش گریه بود تا اذان مغرب که همسری منو مسجد برد تا بهتر شم.

خواستم یه کم قرآن بخونم تا آروم بشم می خواستم سوره واقعه رو بخونم،اولین آیه ای که به چشمم خورد آیه ای از سوره کهف بود:

بگو انشالله خدا بخواهد و از ذکر خدا غافل نشوم امید است مرا به حقایقی بهتر ازین قصه هدایت کند.

دنبال تعبیرش بودم،نمی دونم این خواب صادقه بود یا ناشی از فکر من به آخرت.

به هر حال تنها به یه چیز فکر می کنم ،به لحظه ای که حسرت خوردم که ای کاش جایگاه بهتری داشتم.

ادامه اش قصه سرگشتگی و غفلت آدمیسیست!

چه جوری رشد بیشتری داشته باشیم.

تنها اقدامم مطالعه با انگیزه بیشتر بود و شرکت در مراسم دعای کمیل بعد مدتها و خیرات.

یه فلش جداگانه برای ترتیل قرآن گذاشتم تا به جای مزخرفات معین و صادقی و خواجه امیری تو مسیر کارم گوش بدم و دلم یه پیشنهادهای بهتری هم می خواد.

اینو نوشتم برای خودم تا فراموشم نشود و شاید برای مخاطبی هم مفید باشه و لاغیر!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۱۱/۰۴ساعت 1 PM  توسط نگار  |